پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     

    «شرق» در برابر «غرب» دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى- ۱۹
     

     
     
    نگاه جهان گرايانه، زمينه هاى ظهور پديده جهانى شدن را از ديرباز فراهم كرد. قدرت تخيل و خلاقيت هنرمندان، نويسندگان و نيز افكار فلسفى در ترسيم جهان آينده و در شكل گيرى پديده جهانى شدن نقش جدى به عهده داشته اند.
    در جهان به هم پيوسته آينده، هويت هاى فردى و اجتماعى در معرض دگرگونى هاى سريع و ناپايدارى هاى ناشى از رقابتى شدن نگرش ها قرار خواهند داشت. نمودهاى مجازى كه توسط رسانه ها و ابتكارات تصنعى ايجاد شده و تماميت بشريت را زير پوشش قرار مى دهد، رو به افزايش خواهد گذاشت. به عبارت ديگر، هجوم دستگاه هاى علائمى و گوناگونى هاى آن؛ از قبيل رايانه اى و يا سمعى و بصرى، شدت خواهد گرفت.
    با بالا رفتن قدرت فرد در شكل دادن به هويت خود، تضادهاى اجتماعى و فرهنگى نيز رو به رشد خواهند گذاشت. بنابر گزينش آزاد از يك طرف و تحت تأثيرات رسانه اى از طرف ديگر، هويت افراد متنوع تر و چند لايه اى تر خواهد شد. در هويت گزينى، عامل ذهنيت نقش مهمى بازى مى كند. اين كه هملت مى گويد: «ما مى دانيم چه هستيم» ، خود توهمى بيش نيست؛ چرا كه ذهنيت و تصورات اساس هويت را تشكيل مى دهد. هويت هاى آينده، بيشتر از پيش، نسبيت، تكثر و چند لايه اى بودن را برخواهند تابيد. بديگر سخن، چند بُعدى شدن هويت ها و برخوردارى از هويت هاى مشخص تر و خصوصى تر، از ويژگى هاى آينده بشرى محسوب مى شوند.
    مشابهاً، هويت هاى جمعى و ملى، به خاطر جهانى شدن روابط و تأثيرات متقابل، در معرض چالش و استهلاك بيشتر قرار خواهند گرفت. هويت هاى كلان و جمعى؛ مثل طبقه اجتماعى، مليت و جنسيت، از معانى بزرگ، جامع و يك ريشه بودن تهى شده، از شدت و فراگيرى كمتر برخوردار مى شوند. اين بدان علت است كه هويت هاى جمعى، به نوعى همان «خود» انگارى هاى فردى است كه در هويت بزرگترى بنام طبقه و يا ملت بازتاب پيدا مى كند. مثلاً: طبقه اجتماعى، جايگاهى است كه افراد توسط آن «خود» و «ديگران» را مى فهمند و عمل خود را بر مبناى آن اتخاذ مى كنند. طبقه همانا ذهنيت مشابهى است كه گروه هاى اجتماعى از يكديگر دارند.
    بنابر منطق پسامدرن، مقوله «ملت» را مى توان به صورت زير تعريف كرد. ملت در برگيرنده گروه هاى بزرگى از افراد است كه فصل مشترك همه آنها اين است كه: زبان مشابه، احساسات و فرهنگ مشابه دارند و در حيطه جغرافيائى خاصى نيز زندگى مى كنند. ظرفيت انسان در پذيرش هويت هاى جمعى مانند تقسيم بندى هاى طبقاتى و يا مليتى، به سود هويت هاى جهان گرايانه و فراجغرافيائى، در حال تغيير است. هويت هاى آينده وامدار گذشته خواهند بود، اما به طور تمام عيار گذشته را تكرار نخواهند كرد.
    همانطور كه در مورد هويت فردى گفته شد، هويت ملى نيز، از آنجا كه ذهنيت را برمى تابد، در تلاقى با هويت آن «دگرى» و از جايگاه مقايسه با آن تعريف مى شود. تمايزات هويتى در مواجهات محلى و جهانى شكل مى گيرند و معنا پيدا مى كنند. از نقطه نظر استوارت هال: با ظهور جهانى شدن، هويت هاى ملى رنگ مى بازند. اين بدان علت است كه تعاملات فرهنگى، نژادى و قومى از ثبات و انفكاك در تعاريف و از انسجام هويت هاى ملى خواهد كاست. اما، برخى چون آنتونى گيدنز معتقدند كه جهانى شدن ممكن است ذهنيتى بيافريند كه به گرايشات بازگشت براى كسب هويت دامن زند و بدين معنى مفهوم مليت و ملى گرائى تقويت شود. همانطور كه فرآيند مدرنيته و صنعتى شدن نوعى از خود بيگانگى و متعاقباً مقاومت را برانگيخت، جهان پسا صنعتى نيز مى تواند به پيدايش نوعى گرايشات بازگشت منجر شود. جهانى شدن، در عين حال، بر شدت چالش ها و ناهنجارى ها خواهد افزود و ابعاد بحران هويت دامن گسترتر خواهد گرديد.
    براى اين كه فرد در فضاى تواماً مجازى و واقعى آينده احساس هويت مشخص و مطبوع از خويش و از تعاملات خويش داشته باشد و از تكثر هويت ها و غير مركزى شدن آنها هراسناك نباشد، ضرورت دارد كه نهادهاى جهانى بيشترى خلق شوند. نهادهاى فراملى و فراجغرافيائى از خصلت ها، معانى و معنويت هائى خبر مى دهند كه انسان جهانى شده را به نگاهى مثبت و معطوف به صلح و عدالت فرا مى خوانند. در جهان آينده، همانا، ارزش هاى جهانشمول و ديگر ثابته هاى فرافرهنگى، همچون نظام حقوقى مشترك، پايه استوارى خواهند شد كه بر بنيان آن هويت ها و نيز روندهاى سياسى در جهان شكل خواهند گرفت.
    آن نظم نوين جهانى كه آينده بشريت را رقم مى زند و طليعه آن با مقوله جهانى شدن در شُرف پديدارى است، نظمى نخواهد بود مبتنى بر قانون جنگل و قدرت نظامى. نظم نوين جهانى ايجاب خواهد كرد كه قدرت هاى مُعظم، على الخصوص ايالات متحده آمريكا، حاضر به قبول تقسيم قدرت شوند و حاكميت نهادهاى بين المللى را گردن نهند. مصالح جهانى و پايبندى به معاهدات و قوانين بين المللى بر منافع و مصالح ملى بايد ارجحيت يابد. اين نقطه عطفى است كه نظم نوين را از ترتيبات هر نظم پيشين در تاريخ متمايز مى سازد.
    ملاحظات ناشى از استقلال و امنيت ملى، ديگر چراغ سبزى نخواهد بود كه به كشورهاى معظم اجازه اقدامات خودسرانه و عمل براساس منافع صرفاً ملى را، به طور يك جانبه، بدهد. كشورهاى معظم و مراكز توسعه يافته و متروپل، در بافت جهانى نظم نوين، تافته اى جدابافته قلمداد نمى شوند كه خارج از قوانين و اراده نهادهاى بين المللى بتوانند دست به اقدامات خودسرانه و يكجانبه بزنند.
    يكپارچه شدن جهان متمدن بدين معنى نيست كه كشورهاى معظم پيشرفته براى خود «حق شير» قائل باشند و در شرايطى كه دوران «جنگ سرد» به پايان رسيده است به خودكامگى و تحميل نظرات خود ادامه دهند. بهبود اوضاع جهانى در گرو آن است كه: قوانين و ميثاق هاى جهانى از يك طرف و تمكين به مفاد اعلاميه جهانى حقوق بشر و ضرورت دمكراتيك بودن حكومت ها از طرف ديگر رعايت شود. مشروعيت يافتن نظام بين المللى، البته اصلاحات ساختارى در نهادهاى بين المللى و نيز تعديل در ساختار قدرت در روابط بين المللى را ايجاب مى نمايد. در اين راستا، مثلاً، ساختار شوراى امنيت سازمان ملل متحد بايد تغيير كند و حق «وتو» نيز بايد تعديل يابد.
    ستون پايه نظم نوين جهانى را، همانطور كه گفته شد، اعلاميه جهانى حقوق بشر و ضرورت دمكراسى و آزادى براى ملت ها و براى جوامع مدنى تشكيل مى دهد. بجاست كه يادآورى شود كه در مقايسه با ۲۵سال پيش، شمار كشورهاى دمكراتيك در جهان امروز بيش از چهار برابر شده است. البته اين واقعيت را بايد در نظر نيز داشت كه تعداد كشورها در طول اين دوره متقابلاً بسيار بيشتر شده است. بارى، آنچه نتيجه مى توان گرفت اين است كه: دمكراتيزه شدن، ديگر به معنى «غربى» شدن نيست.
    بازگشت به شرايط ماقبل، كه در آن قدرت هاى معظم از حق ويژه در فرمانفرمائى و از قيموميت در اداره و تقسيم منابع جهانى برخوردار بودند، ديگر ناممكن است. در اين روال، دفاع از ديكتاتورى ها، كه در زير ستم آن ملت ها به نابودى كشيده مى شوند، امرى متعلق به گذشته و تاريخ محسوب مى گردد. نظم نوين جهانى، بر مبناى حاكميت نهادهاى بين المللى و بنابر تساوى حقوقى مليت ها و شهروندان استوار خواهد بود. نظم نوين جهانى، قيموميت مراكز قدرت سرمايه دارى را برنمى تابد. روابط بين المللى و قوائد ناشى از نظام حقوقى جهان گستر، حاكميت و مشروعيت نهادهاى بين المللى را الزام پذير خواهد كرد.
    حفظ امنيت و ثبات جهان، امروز به امرى جهانى تبديل شده است. حراست از امنيت ايجاب مى كند كه كليه كشورها و دولت هاى قانونى در چارچوب نهادهاى بين المللى به اتخاذ تصميمات مشترك مبادرت ورزند. تجربه عراق و مداخله يكجانبه ايالات متحده آمريكا نشان داد كه يكجانبه نگرى و اقدام عليه نظام حقوقى بين المللى مى تواند عواقب اختلالى بسيار به بار آورد و براى نيروهاى ارتجاعى فرصتى براى رشد و اقدام فراهم آورد.
    جهانى شدن به فرهنگ هاى گوناگون امكان مى دهد كه با يكديگر در ارتباط قرار گيرند و در كنار يكديگر زندگى مسالمت آميز داشته باشند. بنيادگرائى؛ اعم از قومى و يا مذهبى، با اصول جهانشمول تمدن جديد سرناسازگارى دارد و تكثرگرائى فرهنگى و عقيدتى را پذيرا نيست. لذا، تنش هاى موجود در بطن نظم نوين را نمى توان به «جنگ تمدن ها» تعبير كرد. پر واضح است كه مقاومت هاى كهنه و ميرا؛ مانند بومى گرائى، قوميت گرائى و بنيادگرائى، با نگرش جهان وطنى و با نظم نوين جهانى عناد خواهند داشت.
    تز «برخورد تمدن ها» بر اين باور استوار است كه: جهان متمدن و نوجو در برابر يك نيروى متحد از بقاياى دو تمدن كهنه در «شرق» قرار دارد. بنابر نظريه «برخورد تمدن ها» ، يك نيروى سنت گرا، كهنه پرست، ولى رو به رشد، خواهان برهم زدن نظم موجود جهانى است و سوداى احياء اقتدارى را در سر مى پروراند كه در قرون وسطى دارا مى بود. اين نظريه با قطب سازى دوآليستى مى كوشد تا بر نقش پيش گيرانه ايالات متحده آمريكا، كه در رأس مراكز متروپل قرار مى گيرد، بر ضرورت دفاع از تمدن جديد تأكيد ورزد.
    پس از فروپاشى قطب روياروى غرب، يعنى «بلوك شرق» و سپرى شدن دوران «جنگ سرد» ، نظريه «برخورد تمدن ها» از شكل گيرى يك وزنه جديد، ولى چالشگر، حكايت مى كند كه گويا توان آن را دارد كه تمدن جديد را به پرتگاه سقوط بكشاند. پس از دوران «جنگ سرد» ، نظريه «برخورد تمدن ها» دشمن جديدى را جانشين كمونيسم در ساختار جهانى قدرت نمود. ساختار جهانى قدرت، كه مولودى برآمده از دوران جنگ سرد است، مبارزه با اسلام ستيزه جو را ضرورتى اجتناب ناپذير برشمرد تا تحت احتجاج آن موجوديت و بقاى نهادهاى خود را مشروعيت بخشد.
    به عبارت ديگر، جهان نگرى دو قطبى و نهادهاى نشأت گرفته از «جنگ سرد» براى مشروعيت بخشيدن به بقاى خود نيازمند نظريه اى بودند كه شكل گيرى خطرى جدى و جديد را جانشين خطر مرتفع شده اتحاد جماهير شوروى سابق بنشاند.
    ساموئل هانتينگتون در كتاب خود با عنوان «برخورد تمدن ها و بازسازى نظم جهانى» ، رويكرد قطبى نگرانه و به ارث رسيده از «جنگ سرد» را دستمايه كرد تا دوآليسمى جديد به سود مراكز قدرت پيشين برپا سازد. در يك طرف دوآليسم جديد، تمدن «غربى» و در طرف ديگر آن بقاياى يك و يا دو تمدن كهنه و شيرازه دريده در «شرق» قرار مى گيرد كه توأمان قصد برانداختن تمدن جديد را در سر مى پرورانند.
    جانمايه بحث «برخورد تمدن ها» همان نگرش ثنويتى و انديشه تمايز جويانه «ما» در برابر «آنها» است. پس از فروپاشى اتحادجماهير شوروى، هيولاى خارجى جديدى در ذهنيت بايد آفريده مى شد و بر مسند رقابت نشانده مى شد تا توسط آن و در پرواى آن تداوم و ابقاى ساختار و نهادهاى قدرت پيشين توجيه شود.
    (ادامه دارد)