پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب»، دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى

    بخش سوم
     

     
    در اواخر قرن 19 و در اوائل قرن 20 در ارزيابى از دستاوردهاى جديد مدرنيته غربى، عده اى از انديشمندان به ميراث مدرنيته شك روا داشتند و در بررسى از تمدن جديد غربى به انتقاد پرداختند. گوبينو، اشپنگلر، هايدگر، رنه گنون و ماركسيست هاى مكتب فرانكفورت، مشتى نمونه از بسيارانى هستند كه لب به انتقاد گشودند و از انحطاط و يا از نقايص تمدن غربى سخن گفتند.
    رنه گنون در 1927 مدعى شد كه تمدن مادى غرب رو به سوى انحطاط و زوال پيش مى رود و رستگارى از آن «شرق» خواهد بود. البته اين «شرق» به معنى اردوگاه سوسياليستى اتحاد جماهير شوروى نبود؛ بلكه منظور از آن همان «شرق» جغرافيائى، يعنى تمدن هاى كهن آسيائى، است. در اين نظريه پردازى ها، علم گرائى و عقل باورى مورد نكوهش قرار مى گرفت و ارزش هاى معنوى و سنتى «شرق» ستوده مى گرديد.
    در مورد مارتين هايدگر بايد گفت كه او گذشته و تاريخ سپرى شده را نمى ستود. در نقد خود به روند فلسفه در غرب، هايدگر بر آن بود كه بنا بر منطق تاريخ، گريزى از برابر مرحله كنونى انديشه موجود نيست. از اينرو، او رجوع به معنويت هاى شرقى را، آنگونه كه در مخالفت خوانى با مواريث مدرنيته رايج شده بود، راهبردى بيهوده و طفيلى مى شمرد. هايدگر معتقد بود كه كمبود انوار معنويت در آفاق انديشه در غرب، چيزى نيست كه بتوان از بيرون به بدنه مادى آن تزريق كرد. از نقطه نظر او، معنويت رخت بربسته وقتى واجد اصالت مى شود كه از درون نظام انديشه در غرب خود فرابرويد. در فصل دوم زندگى فكرى اش، هايدگر همت خود را در جهت پى ريزى يك آنچنان بنيانى براى رويش معنويت آينده مبذول كرد.
    پس از مواجهه با وضع تباهى و عقب ماندگى هاى تاريخى در ايران، نظريه پردازان ايرانى در صدد چاره جوئى و راهيابى براى خروج از وضعيت موجود شدند. تحت تأثير انتقاداتى كه از ميراث مدرنيته در غرب صورت مى گرفت، برخى از اين انديش ورزان ايرانى روى از تمدن غربى برتافتند و راه علاج را در بازگشت به ديرينه اسلامى و يا باستانى در ايران جستجو كردند.
    اينان پاسخى جدى و اصيل براى گره گشائى از معضل فلسفى جامعه ما ندادند و لذا اطلاق صفت «روشنفكر» و ايراد نسبت «روشنفكرى» به آنها ناروا است. پوشانيدن خلعت «روشنفكرى» بر اندام نحيف انديشه آنان، بس رقت انگيز مى نمايد. «روشنفكر» كسى است كه در گره گشائى از معضلات فكرى جامعه و در بحبوحه سرگشتگى هاى نظرى، بتواند صبح صادق را از صبح كاذب بازشناسد و به سوى آفاق جديد راه بگشايد و راه بنمايد.
    در دوره اى كه گُسل معرفتى جامعه ما عبارت بود از نشناختن و بيگانه ماندن نسبت به بن مايه هاى فلسفى، نظرى و ارزشى مدرنيته غربى، تجددخواهان، مصلحين و انديش ورزان ايرانى ژاژخائى ها كردند و راه هاى بس انحرافى پيش پاى مردم ايران گذاشتند. پروژه «احياگرى دينى» و ايضاً گفتمان «ماكسيماليسم دينى» يكى از دامچاله هاى هولناكى است كه اسلام باوران سياسى در مسير راهگشائى به سوى غافله تمدن جديد پيش پا نهادند. از اولين «احياگران دينى» كه تلاش كردند با جلا بخشيدن و نوسازى فكر دينى مدرنيته غربى را به چالش بگيرند، يكى سيدجمال الدين اسدآبادى است. او با قدرى بزك و سيماى امروزين دادن به ارزش ها و نگرش هاى دينى، كه زمينه تاريخى خود را از دست داده بودند، مدعى شد كه مجد و عظمت مسلمانان را مى توان از طريق رجعت به پيام اوليه اسلام تجديد حيات بخشيد.
    در مقام سنجشگرى، سيدجمال الدين، كوششى در جهت فهم، درك و شناخت مؤلفه هاى معرفتى و انديشگى غرب به عمل نياورد؛ بلكه مساعى خود را مصروف وحدت سياسى مسلمانان و احياء فكر دينى نمود. بنابراين او را نمى توان «روشنفكر» يعنى انديشمندى رَه يافتگر برشمرد. سيدجمال الدين عالمى سطحى و سياست زده بود كه پيروانش را از ساحت انديشه ژرف دور كرد. وى معتقد بود كه حقيقت مطلق نزد اسلام است كه بر اثر جهالت و خرافات، مسلمانان از كُنه پيام و از خزانه سرشار رموز آن بيگانه شده اند.
    سيدجمال الدين و احياگران خلف او به جاى آن كه در جهت «پروتستانتيسم اسلامى» گام بردارند؛ يعنى اين كه دين را با زمانه و تمدن جديد سازگار كنند، بر آن شدند كه مدرنيته و ارزش هاى آن را انكار كنند و از اسلام آلترناتيوى در برابر مدرنيته برپا دارند.
    اسلام باوران احياگر، با استناد به منابع اسلام، كوشيدند تا نشان دهند كه بنيان تمدن جديدى را، سواى تمدن غربى، مى توان پى نهاد. «پروژه احياگرى دينى» دلالت بر آن انگاره خود شيفتگى مى كند كه: گويا هر آنچه امروز مراكز توسعه تمدنى از آن بهره مند و به آن سرآمد هستند، از آنِ مسلمانان در گذشته بوده است. احياگران مى گويند كه مسلمانان از سرچشمه هاى معرفتى و ايمانى خويش دور افتادند و لذا تمدن و سيادت آنها فروپاشيد و حاليا از تمدن غربى تمناى عنايت مى كنند. احياگرى دينى، ارض موعودى را كه براى كسب عزت و اعتلاى دوباره به آن بايد روى آورد، بازگشت به حداكثرگرائى اسلامى معرفى مى كند. «پروژه احياگرى دينى» در صدد وضع يك بديل تمدنى جديد برمى آيد و لذا به سوى بيراهه اى مى خواند كه نتيجه راهسپارى در آن، دور افتادگى بيشتر از غافله تمدن جديد است.
    در ميان روشنفكران عُرفى (سكولار) نيز توهم «تمدن سازى» نيز پيروانى يافت. كاظم زاده ايرانشهر، روشنفكرى غير دينى است، اما، همچون احياگران دين باور، معتقد است كه مدرنيته غربى تنها راهبرد منحصر به فرد به سوى آينده بشرى نمى تواند محسوب شود. كاظم زاده بر آن بود كه اسلام بايد از مداخلات سياسى و اجتماعى بركنار بماند. اما، وى ابداع يك بديل تمدنى را ممكن مى شمرد. كاظم زاده ايرانشهر، كه زمانى با محفل برلين نزديكى داشت، در حدود سال 1924 مدعى شد كه ايران مى تواند تنها از طريق «انقلاب هاى سياسى و دينى و ادبى» خود را به كاروان ترقى برساند. وى بر آن بود كه ايران تمدنى مخصوص به خود، كه آن را تمدن ايرانى مى ناميد، بايد ايجاد نمايد. در اين راستا، كاظم زاده به انتقاد از تمدن غرب پرداخت و نوشت:
    «تمدن غرب بدبختانه بشر را طورى غرق ماديات كرده كه براى اعتلاء روح انسانى مجالى و راهى باز نگذاشته است. تمدن غرب، زندگى امروزى انسانى را نيز به زندگى حيوانى نزديكتر و بلكه در بعضى موارد پائين تر ساخته است...»
    (مجله ايرانشهر، سال دوم، شماره ،۱۰ سال ،1923 چاپ برلين)
    در همين مقاله، وى به انتقاد نكوهش آميز از فلسفه مادى غرب مى پردازد و مدعى مى شود كه در نتيجه عوارض اين تمدن، مردم مانند ماهى در آب محدودنگر شده اند و لذا از تصور يك بديل ديگر و يا از درك يك تمدن والاتر عاجز گشته اند.
    از ديگر روشنفكران عُرفى كه آرمانخواهانه در توهم ايجاد يك تمدن جانشين به سر برد، سيداحمد كسروى است. كسروى با مدرنيته اروپائى و با نفوذ و سرايت آن به نواحى ديگر مخالفت مى ورزيد:
    «من افسوس دارم كه بيهوده كارهاى غرب به اين آسانى در شرق رواج مى يابد و در اندك زمانى به همه جا مى رسد.»
    ( «پيرامون رمان» ؛ احمد كسروى)
    احمد كسروى از زندگى شهرى و از تمدن اروپائى سخت بيزار بود و از نوعى از رومانتيسم مبتنى بر زندگى در روستا دفاع مى كرد.
    از ديگر صاحبنظران غير دينى، سيداحمد فرديد است كه در مذمت مدرنيته داد سخن مى داد و در توهم تمدن سازى به ديرينه فرهنگى و به ميراث معنوى ايران زمين دلخوش نمود و در رثاى آن گزافه گوئى ها كرد.
    سيداحمد فرديد (۱۳۷۳-۱۲۸۹) داعيه بوميگرى در انديشه ورزى فلسفى داشت. او ايده هائى پراكند كه به كار ايدئولوژى سازى از سنت دينى در ايران آمد و نتيجه آن انقلاب اسلامى در 1357 گرديد. فرديد با طرح «معنويت شرقى» از يك طرف و با نكوهيدن مدرنيته و غرب زدگى از طرف ديگر، مقدمات وهم پردازى و بازگشت به ديرينه اسلامى را فراهم آورد.
    فرديد از آراى هايدگر مُستمسكى ساخت براى توجيه مخالفت خود با مدرنيته و روى گردانيدن از تمدن غربى. وى انسان باورى (اومانيسم) را با «اصالت نفس اماره» مترادف مى شمارد و مدرنيته را عصرى مى انگارد كه دوره آن سرآمده و بايد از وضعيت آن كه به پلشت «يونان زدگى» آلوده است گذر كرد.
    فرديد مفهوم «غرب زدگى» را بنا بر آراى مغشوش خود وضع كرد و جلال آل احمد در كتاب «غرب زدگى» در سال ،1340 آن مفهوم را از فرديد ستانده و در جهات فكرى خود آن را بسط و انكشاف داد. وى گرايشات ضد غرب و غرب ستيزانه خود را تحت پندار بازگشت به دامان شرق و معنويت آن توجيه مى كرد.
    فرديد علم، خرد، فلسفه و تكنولوژى را به عنوان مظاهر غرب و غرب زدگى تخطئه مى كرد و در عوض «حقيقت محمديه» را فلسفه تاريخ و حكمت الهى (THEOSOPHY) راستين، پس از ظهور اسلام محسوب مى كرد كه با ظهور «ولى عصر» به اوج بارورِى خود خواهد انجاميد. سيداحمد فرديد پس از انقلاب اسلامى در ،1357 ميدانى تازه براى اشاعه تُرهاتِ هذيانى خود يافت. داريوش آشورى درباره نقش فرديد در جريان تكوين رژيم اسلامى مى نويسد:
    «او براى ايدئولوژى تراشان جمهورى اسلامى بزرگترين منبع الهام بوده است و هنوز در پى آن اند كه ذخاير گنجينه ميراث «معنوى» او را استخراج كنند. براى همين خانه او را كرده اند «بنياد فرديد» و سخنرانى هاى او را كتاب مى كنند. بنابراين، به خاطر نقش هولناك سياسى او هم كه شده و تأثير ويرانگرى كه بر ذهن و روان برخى از هوشمندترين و پرشورترين جوانان، به ويژه در دوران انقلاب، گذاشت مى بايست به حساب او رسيد.»
    ( «اسطوره فلسفه در ميان ما» در سايت: Iran-emrooz)
    (ادامه دارد)