پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     

    «شرق» در برابر «غرب» دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى- ۲۰
     

     
     
    پروفسور ساموئل هانتينگتون در تابستان سال ۳۹۱۹ در فصلنامه «امورخارجى» ، شماره ،۲۷ نوشتارى زيرعنوان «برخورد تمدن ها» به چاپ رسانيد. در اين مقاله، با ختم دوران «جنگ سرد» ، وى مدعى شد كه رقابت هاى ايدئولوژيك نيز پايانى يافته است و عصر جديدى بنام عصر برخورد تمدن ها آغاز شده است. وى بقاياى تمدن هاى كهن را به هفت تمدن بزرگ تقسيم بندى مى نمايد:
    ۱-تمدن غربى ۲-تمدن اسلامى ۳-تمدن كنفوسيوسى (و ژاپنى) ۴-تمدن هندو ۵-تمدن اسلاو (اُرُتدكس) ۶-تمدن آمريكاى لاتين ۷-تمدن آفريقا.
    هانتينگتون نظريه تمدن هاى چندگانه خود را بر مبناى دين تعريف مى كند. وى در تحليل خود خاطرنشان مى شود كه اين تمدن ها با هم ناسازگارى دارند و از آن ميان، تمدن هاى اسلامى و كنفوسيوسى توأمان مى توانند تمدن سرآمد كنونى؛ يعنى تمدن غربى را به هماوردى فرابخوانند. او از ميان تمدن ها، دو تمدن اسلامى و كنفوسيوسى را براى تمدن فائقه غربى خطرناك ارزيابى مى كند. وى مدعى مى شود كه اتحاد ميان اين دو تمدن مى تواند چالشى بزرگ براى تمدن غربى، كه بر بنيان مسيحيت استوار است، بيافريند.
    با برهم خوردن موازنه قدرت، هانتينگتون مى گويد كه دوران تفوق نظامى و اقتصادى غرب خاتمه يافته است و غرب در حفظ موقعيت برتر تمدنى و فرهنگى خويش با بحران مواجه است. او اين بحران را بحران مشروعيت مى نامد و مى گويد: امروز ايالات متحده آمريكا قدرت دارد ولى در چشم جهانيان فاقد مشروعيت است. اعمال قدرت بدون مشروعيت، در درازمدت مى تواند آثارى ويرانگر ببار آورد. براى برون رفت از بحرانى كه جهان متمدن با آن مواجه است، هانتينگتون، متعاقباً، دو راه حل پيشنهاد مى كند:
    راه حل اول اين است كه: شيوهائى براى مشروعيت بيشتر بخشيدن به قدرت ايالات متحده آمريكا تدبير شود. در اين راهبرد او مى گويد كه آمريكا مى بايد چند جانبه و از طريق سازمان هاى بين المللى عمل نمايد تا بر مشروعيت خود بيافزايد.
    راه حل دوم آن است كه: سازمان ملل متحد كه از مشروعيت برخوردار است، قدرتمندتر گردد. چرا كه مشروعيت و قدرت دوشادوش هم لازمند تا جهان جديد و تمدن جديد از ضربه پذيرى مصون بماند. همچنين او مى گويد كه كشورهاى غربى در ترغيب پاره اى از كشورها به دمكراتيك شدن، چه بسا بايد خويشتن دارى كنند. چرا كه روند دمكراتيزه كردن ممكن است به قدرت گيرى گروه هاى واپس گرا (مثلاً بنيادگرا) بيانجامد.
    از نقطه نظر هانتينگتون، پس از پايان «جنگ سرد» ؛ يعنى از اوائل دهه ۰۹ ميلادى، دوران تازه اى در روياروئى تمدن ها آغاز شده است. از مجموعه هفت گانه تمدن ها، هانتينگتون دو قطب روياروى مى سازد كه يكى «تمدن غربى» است و دومى همانا آن «ديگرى» است كه تواماً توسط تمدن هاى اسلامى و كنفوسيوسى نمايندگى مى شود. او آمريكا و اروپا را فرامى خواند كه به خاطر مشتركاتى كه دارند در جهت اتخاذ يك استراتژى مشترك عليه خطرى كه از ناحيه اسلامى ستيزه جو علم مى شود، با يكديگر تشريك مساعى نمايند. او اضافه مى كند كه جنگ پيش گيرانه، در صورت تهديدات جدى، راهبردى است ضرورى براى دفاع از تماميت و از استمرار تمدن غربى.
    هانتينگتون فرهنگ ها را به عنوان هويت هاى مجزا و بريده از يكديگر، در تضاد با يكديگر مى بيند. او بر اهميت مذهب در برخى حوزه هاى تمدنى تكيه مى كند و نتيجه مى گيرد كه هويت هاى فرهنگى گوناگون لاجرم ايجاد تخاصم خواهند كرد و مخاطره آفرين خواهند شد. ساموئل هانتينگتون بر اين نظريه پاى مى فشارد كه «تمدن غربى» در مسير بحران گام نهاده و تمدن هاى غير غربى كه عمدتاً دينى اند دوباره سربلند كرده اند و در چالش با ارزش هاى غربى، منازعه ميان تمدن ها را امرى اجتناب ناپذير كرده اند.
    نقطه نظر خطرناك هانتينگتون اينجاست كه او فرهنگ ها را روياروى يكديگر و درگير در جدال كسب قدرت مى بيند. شيوه هانتينگتون همانا وحشت و هراس آفرينى در جدال خيالى با آن «ديگرى» است كه گويا هيمنه و توان آن را دارد كه هماوردى نمايد و تمدن جديد را به سقوط بكشاند.
    همانطور كه گفتيم، نظريه «برخورد تمدن ها» مى كوشد تا ساختار و نهادهاى برجاى مانده از دوران «جنگ سرد» را مشروعيت بخشد. در جهت چنين هدفى، هانتينگتون احتجاج مى كند كه تمدن «غربى» در معرض حمله و آسيب از جانب بربريت جديد؛ يعنى تمدن «شرقى» ، خصوصاً بخش اسلامى آن، قرار دارد.
    هانتينگتون مركزيت تمدن جديد را، حوزه كشورهاى غربى قلمداد مى كند و براى ايالات متحده امريكا در دفاع از تماميت تمدن جهان گستر نقشى كارساز قائل است. او مى گويد كه آمريكا در حراست از مرزهاى «خودى» ؛ يعنى در محافظت از تمدن غربى و در دفع هرگونه گزند، كه پى آمدهاى ويرانگر داشته باشد، به طور قاطع و پيش گيرانه عمل بايد نمايد. به عبارت ديگر، آمريكا از زاويه ديد او موظف است كه در صورت عدم همراهى اروپا، به طور يكجانبه، به منظور پيش گيرى، به اقدام نظامى دست يازد. البته پس از حملات تروريستى ۱۱سپتامبر، هانتينگتون مدعى شد كه ضرورت نبرد با تروريسم از حيطه بحث وى در مورد برخورد تمدن ها خارج است.
    اين درست است كه جهانى شدن مدرنيته و پايان جهان دو قطبى (پس از سقوط اتحاد جماهير شوروى و اقمارش) منجر به پيدايش مقاومت هائى از نوع بنيادگرائى از نوع بنيادگرائى دينى وتروريسم اسلامى شده است، اما، نبايد فراموش كرد كه تمدن هاى كهنه را ياراى تجديد حيات و نيروى باليدن نيست. امواج بازگشت و مخالفت هائى از ناحيه نيروهاى سنت گرا و احياگر نمى توانند حركتى دوران ساز؛ به معنى شكل گيرى يك بديل تمدنى، محسوب شوند. داريوش شايگان در اينباره به درستى مى گويد:
    «اولاً اين تمدن ها ديگر در مدار تاريخ خود نمى چرخند، بلكه در موقعيتى بينابين يعنى ميان» نه هنوز «و» ديگر هنوز «قرار دارند.»
    (افسون زدگى جديد؛ تهران؛ ۸۳۱)
    ؛ ترجمه فاطمه وليانى)
    *
    فلسفه سياسى ديگرى كه پس از پايان «جنگ سرد» در مقابل نظريه هانتينگتون قرار گرفت، نظريه فرانسيس فوكوياما است. فرانسيس فوكوياما با انتشار كتاب «پايان تاريخ» به شهرت رسيد. اين كتاب در پايانه «جنگ سرد» منتشر شد و يك جمعبندى از مقابله و روياروئى دو بلوك سرمايه دارى و سوسياليسم قلمداد گرديد.
    فوكوياما كه نظريه پردازى آمريكائى است در اين كتاب، با پيروزى جهان سرمايه دارى بر كمپ سوسياليسم، پايان سياست و پايان تاريخ را نويد داد. پايان سياست؛ بدان معنى كه ازاين پس، جهان مدرن به صورت يكپارچه و متحد عمل خواهد كرد و سياست دو قطبى و روياروى خاتمه يافته است. پايان تاريخ: بدان معنى كه پس از سقوط ديوار برلين، تاريخ ديگر شرح سياست جنگى و داستان ستيز و مقابله بين جوامع بشرى نيست.
    فوكوياما مدعى است كه با پايان جنگ سرد و با پيروزى ليبرال دمكراسى؛ يعنى آزادى سياسى و برابرى حقوقى افراد از يك طرف و پذيرش اصل حاكميت مردم در مسائل مربوط به حكومت و قدرت از طرف ديگر، تاريخ پايان يافته است. نظريه «پايان تاريخ» دلالت بر آن دارد كه در جهان به هم مربوط و يك كاسه شده اى، كه هر آينه بر قوام و بر فراگيرى آن افزوده مى شود، براى قطب سازى هاى جديد و وقايع نگارى تاريخى ديگر محلى از اعراب موجود نيست. فوكوياما مى گويد: فروپاشى «بلوك شرقى» ، مهر تأييدى نواخت بر حقانيت اقتصاد آزاد و بر صحت رويه دمكراسى و مردم سالارى نظريه «پايان تاريخ» بر آن است كه توسعه دمكراسى و برپائى آزادى هاى مدنى و احترام به موازين حقوق بشر، از اين پس فرآيندى خواهد بود فراگير كه با به هم پيوستگى كره ارض و نيز با امر جهانى شدن در ارتباط تنگاتنگ قرار دارد.
    فوكوياما نظريه خويش را بر اين پايه استوار مى سازد كه جهان چند قدرتى و يا روشن تر بگوئيم؛ دو قطبى، كه اساس تاريخ نگارى را تا پيش از سقوط «بلوك شرق» تشكيل مى داد، پايان يافته است. لذا، ما از اين پس با جهان واحد و به هم پيوسته اى مواجه هستيم كه نهادهاى بين المللى اركان اصلى قدرت آن را تشكيل مى دهند.
    از اين پس، جوامع بشرى راهكار گفتگو و روند قانونمندانه را برخواهند گزيد. چرا كه نهادها و قوانين بين المللى به انضمام ارزش هاى جهانشمول آنچنان مكانيسم مستحكمى را تشكيل مى دهند كه توسط آن مى توان به نحو مؤثرى در جهت حل و فصل مسائل و اختلافات ميان كشورى و در عرصه روابط بين المللى اقدام نمود.
    اقدام يكجانبه از طريق قدرت نظامى و راهبرد خشونت امورى منسوخ و مربوط به تاريخ محسوب خواهند شد. مداخله در امور ديگر كشورها، از اين پس راه جنگ و اقدامات خودسرانه و يكجانبه را برنمى تابد. در نظم جهانى در حال تكوين، هرگونه مداخله سياسى، ديپلماتيك و نظامى از مسير سازمان هاى بين المللى و حقوقى و به اتكاى ارزش هاى جهانشمول صورت خواهد پذيرفت. ايده «پايان تاريخ» بر اين اعتقاد استوار است كه دمكراسى واقعى تنها شكل حكومتى است كه ايمان مردم و مشروعيت عمومى را فراگرد خواهد آورد. لذا، تاريخ به معنى تالانگرى و استبدادگرى هاى حكومتى پايان يافته است.
    *
    نظريه «پايان تاريخ» حكايت از پايان يافتن مراحلى مى كند كه كاروان بشريت از آنها بايد گذر مى كرد تا به مرحله كنونى كه مرحله جهانى شدن تمدن مدرن است، نائل آيد. مراحل سپرى شده همانا دوران هاى تمدنى پيشين بوده است كه: ثبت و ضبط فراز و فرود آن تمدن ها و جنگ و ستيز ميان آنها به عهده تاريخ نگاران وانهاده شده بود.
    از آنجا كه: تمدن يعنى پيشرفت در معرفت و فضيلت آدمى و نيز اين كه تمدن فرآيندى بى انتهاست، پس، مى توان نتيجه گرفت كه تمدن جديد لامحاله توسعه خواهد يافت و آفاق جديدى دمادم كشف خواهد شد. اما، اين بدان معنا نخواهد بود كه همانند گذشته هاى دور، جهان به سرزمين ها و تمدن هاى منفك و گاه روياروى با يكديگر تقسيم شده باشد.
    تمدن جديد و فرايافت هاى نوجويانه آن امرى جهانى تلقى مى شود كه مساعى بيشر در سرتاسر سياره خاكى را برمى تابد از اينرو، دستاوردهاى تمدن جديد ملك طلق هيچ مليت و يا حوزه جغرافيائى خاص نيست. همه فرهنگ ها و مليت ها به طور نسبى در پيشرفت تمدن جديد سهم دارند. جهانگرائى در معرفت بشرى و التزام به نهادهاى بين المللى همانا تضمينى استوار خواهند بود براى استمرار تمدن جديد و اصلاح و توسعه آن از درون.
    انزجارها را بايد كنار گذاشت و به بهسازى و فراگسترى تمدن جديد مدد رسانيد. تمدن جديد به سوى جهانى شدن فرگشت هائى فراتر از محدوديت هاى زمانى، در حال پيشرفت است. اگر قادر نباشيم كه از افق ديد محدود خود گامى فراتر نهيم و ذهن توده ها را با زمانه هماهنگ و سازگار كنيم، بايد گفت كه: در آن صورت در بهترين حالت به دنباله روانى تبديل خواهيم شد كه لنگ لنگان و غرولندكنان در عقبه قافله تمدن جديد ناشاد، ولى به اجبار، راه خواهيم سپرد.
    مبرم ترين وظيفه روشنفكران در ايران، اصلاح كردن معرفت و فضيلت مردمان؛ يعنى اصلاح كردن افكار و كردار آنان، است. رژيم جمهورى اسلامى هوادار انديشه هاى عاميانه است و به تحكيم نظرات كهنه و دوآليسمى، از قبيل «ما» در برابر «آنها» ادامه مى دهد. در چنين شرايطى لازم مى آيد كه روشنفكران (كه نگران آينده كشور هستند) به هواخواهى ازتمدن فراگستر جهانى بپا خيزند و افكار عمومى را بپيرايند.
    به جاى مبارزه صرفاً سياسى، روشنفكران بايد مساعى خويش را در جهت بيدارى و نوسازى افكار عمومى بسيج نمايند. نقش اساسى روشنفكران، در نظر گرفتن آينده و راه نماياندن است. افكار عمومى و جذر و مد آن، خودبخود هر آنچه را كه در برابر آن ايستادگى كند، زجاى برخواهد كند و به كنارى خواهيد روبيد.
    سطح تمدن يك كشور را افكار عمومى آن و قدرت هاى فكرى آن رقم مى زند و نه اقدامات حكومت و كارنامه آن. قدرت ايدئولوژيك و نيروى سركوب حكومت دينى در ايران با قدرت فكرى مردم و با مطالبات آنان در تضاد آشكار قرار دارد. اگر افكار عمومى تحرك يابد و گفتمان كارآمدى بر اذهان عمومى فائق آيد، نيروى فكرى مردم در نتيجه تغيير مى كند و لذا حكومت قدرتش رنگ مى بازد و مشروعيت اش را از دست خواهد داد.
    بنابراين، نبرد اصلى عبارت است از نبرد ميان نوانديشى و استبداد. براى دگرگونى و به سقوط كشانيدن استبداد دينى در ايران، بايد افقهاى ديد و انديشه مردمان را گسترانيد و آنان را تشويق كرد كه تشكل پذيرند و در گروه هاى فكرى مختلف گردهم آيند.
    (ادامه دارد
    )