پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب»، دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى

    بخش دوم
     

     
    تداخل و تبادلات فرهنگى چيزى نيست كه ناشى از عصر جديد باشد. در دوران كهن نيز تعاطى ميان تمدن ها برقرار بوده است. اوج تمدن اسلامى در سده هاى ۴ و ۵ هجرى قمرى، مرهون آثار علمى و فلسفى يونان باستان است كه از طريق ترجمه به زبان عربى در دسترس مسلمانان قرار گرفت. متشابهاً، مدرنيته غربى در بادى امر؛ يعنى در سده هاى 13 و 13 ميلادى و در مراحل اوليه رشد خود، مديون منابع عربى و ترجمه آنها به زبان لاتين است.
    گفتيم كه: در عهد روشنگرى در اروپا، يعنى در قرن ،18 برخى روشنفكران به منظور مقابله با تحجر فكرى كليساى كاتوليك به مشرق زمين روى آوردند و از فرهنگ ورزان آن مدد جستند. ولتر فيلسوف فرانسوى در سال ،1747 يعنى 40 سال پيش از انقلاب كبير فرانسه، از شيخ اجل سعدى مدد گرفت تا به مردمانى كه قرن ها در تعصبات قرون وسطى اى به سر برده بودند، درس مدارا و انسانيت بياموزد. ولتر در مقدمه كتاب خود به شيوه «گلستان» از سعدى و از وى بنام سلطان شعرا تجليل مى كند. در همين دوره است كه منتسكيو نيز به تمجيد فرهنگ ايرانى مى پردازد. آنان و ديگرانى از روشنفكران اروپائى در اين دوره، با تجليل از تمدن ها و فرهنگ هاى ديگر، خواسته اند افكار عمومى مردمان را در دوره سلطه كليساى كاتوليك به افقهاى جديدى از مدارج انسانيت پرواز دهند.
    غزليات حافظ در اوائل قرن ۱۹ ميلادى توسط يك ديپلمات و مستشرق (خاورشناس) اتريشى به آلمانى ترجمه شد. البته بايد خاطرنشان شد كه پيش از ترجمه غزليات حافظ به آلمانى، سخنسراى بزرگ آلمان گوته (۱۸۳۲-۱۷۴۹) با الهام و استقبال از اشعار حافظ كتابى بنام «ديوان غربى شرقى» انتشار داد. گوته در ديوان خود از فقدان معنويت در مغرب زمين شكوائيه دارد و در صدد مددجوئى از تفكر شرقى است.
    مفهوم شرق (Orient) در برابر مفهوم غرب (Occident) قرار مى گيرد كه همانا ريشه در نگرش قطبى (مانوى) در عهد نوزايش (رُنسانس) در اروپا دارد. «شرق»، «شرقشناسى» و نيز «شرق گرائى» بُن مايه هاى تمدنى و فرهنگى ملل كهن آسيا را مى پژوهد و مبانى ارزشى و نگرشى آن را به عنوان يك كليت در مقايسه با غرب مورد ارزيابى قرار مى دهد. بر مبناى روش ثنويت، «شرق» با همه گوناگونى هايش از يك نوع كليت و يكپارچگى برخوردار است كه آن را از نقطه نظر جهان بينى، نظام ارزشى و رويكرد فلسفى از «غرب» متمايز مى كند. به تبعيت از اين روش معرفت شناسى، نهادهاى اجتماعى و سياسى و نيز شيوه هاى رفتارى و فرهنگى مردمانِ شرق از مانند آن در مغرب زمين، به طور بنيادى و نهادى، متفاوت انگاشته مى شود.
    فتح مصر به دست ارتش ناپلئون (۱۸۰۵) ، سرآغاز به خود آمدن مسلمانان و مواجه شدن آنها با دنياى رو به رشد مدرنى بود كه از آن بسيار عقب مانده بودند. شكست ديگرى كه مسلمانان را به خود آورد، فروپاشى امپراطورى عثمانى به مثابه ميراث داران خلافت اسلامى است كه در جنگ جهانى اول اتفاق افتاد. در اوائل قرن ،19 شكست ايران در جنگ هاى متوالى با روسيه تزارى موجب بيدارى ايرانيان و پى بردن آنها به عمق واپس ماندگى از غافله تمدن جديد شد. اسلام باوران وقتى به پيشى جستن مسيحيان اروپا كه مورد تنفرشان قرار داشتند، واقف شدند، كوشيدند تا اين عقب ماندگى را توجيه يا جبران نمايند.
    سيدجمال الدين اسدآبادى از زمره اولين روشنفكران دينى است كه به منظور ارائه يك راه حل؛ يعنى ره يافتى براى برون رفت از عقب ماندگى مزمن، پروژه احياگرى دينى را ارائه داد. وى بر آن بود كه با اتكاء به منابع و مراجع اسلامى مى توان راهى به سوى افقهاى جديد بازگشود و بر تاريكى هاى عقب ماندگى فائق آمد.
    سيدجمال الدين و ديگر مصلحين اسلام باور بر اين امر پاى فشردند كه عقب ماندگى از كفار غربى به دليل آن اتفاق افتاد كه مسلمانان از سنت هاى راستين خود و از حقيقت اسلام دور افتادند. آنها مدعى شدند كه تمدن اسلامى و عظمت آن وقتى رو به فروپاشى گذاشت كه مسلمانان دچار خرافات، انحرافات و تخالفات درونى شدند.
    راه چاره، لذا، از نقطه نظر آنها در رجعت به اسلام و كشف دوباره پيام پيغمبر اسلام خلاصه مى شد.
    مصلحين اسلام باور و روشنفكران سكولار ايرانى (كه ديرتر در اواخر قرن 19 به صحنه انديشه پاى نهادند) ، به جاى تمركز و بسيج نيرو در فهم و درك مدرنيته غربى و فراآموزى از آن، به مظاهر تمدن جديد پرداختند و كوشيدند با نسخه بردارى، معارف دينى و فرهنگ سنتى را تجدد پذير سازند.
    البته زير مجموعه هاى فكرى متعددى در ميان دين باوران و روشنفكران در اواخر قرن 19 و در اوائل قرن 20 شكل گرفت كه متأسفانه برآيند اين مؤلفه ها در جهت پى بردن به كُنه مدرنيته و در جهت كشف جانمايه هاى اصلى تفكر در غرب متمركز نگرديد.
    ميرزافتحعلى آخوندزاده در ربع سوم قرن ،19 از زمره معدود انديش ورزانى است كه معتقد مى شود كه هسته فكرى و اساس فلسفه جديد را بايد فهميد تا براساس آن بتوان براى راهيابى هاى خردمندانه و به منظور برون رفت از دايره جهالت و عقب ماندگى، چاره انديشى كرد. او هشدار مى دهد كه: انتقال مظاهر تمدن اروپائى و تقليد از تبعات آن مانند تدوين قانون اساسى و بهره مندى از دستاوردهاى تكنولوژيك، به خودى خود نمى تواند جامعه ما را از مانداب در جاماندگى برهاند. آخوندزاده از طرفى بر ضرورت فهم بُن مايه هاى درونى مدرنيته پاى مى فشارد و از طرف ديگر نسبت به نافرجامى راه تقليد و اقتباس بانگ اعتراض برمى دارد. وى در نامه اى به ميرزا يوسف خان مُستشارالدوله در سوم مارس ۱۸۷۲ مى نويسد:
    «دلايلى كه براى ثبوت انديشه هاى خود آورده ايد، همه محصول فكر فرنگى است. شما فكر مى كنيد كه با اقتباس از آن مى توانيد به مقصود خود نايل شويد. ولى... با تقليد از انديشه هاى ديگران نتيجه اى عايد نمى شود.» (كليات آثار؛ ج۳؛ 1955؛ ص 196) .
    بايد متوجه بود كه منظور آخوندزاده در اين نامه، كتاب «يك كلمه» است كه مستشارالدوله تحرير كرده بود و در آن راه نجات ايران را در اقتباس از قانون اساسى فرانسه برآورد مى كند. مستشارالدوله در «يك كلمه»، مقدمه قانون اساسى فرانسه را، كه در برگيرنده اعلاميه حقوق بشر است، به زبان فارسى ترجمه كرد. در اين كتاب، وى مى كوشد تا براى مواد اعلاميه حقوق بشر مشروعيت شرعى دست و پا كند تا متشرعين با آن اصول مخالفت نورزند. گفتنى است كه: آخوندزاده با اين تاكتيك نيز، كه بعداً در ميان انديش ورزان غالب گرديد، مخالفت مى ورزيد. متأسفانه، هشدارهاى آخوندزاده در فضاى احساسات و در هياهوى سطحى نگرى هاى آن روز ايران گم شد و آنچه هژمونيك گرديد، تجددخواهى سطحى و سياست زدگى مُصلحانه اى بود كه جنبش و گفتمان مشروطيت محصول آن شمرده مى شود.
    در كشاكش سطحى نگرى ها؛ برخى نحله هاى فكر دينى مدعى شدند كه انحطاط و عقب ماندگى مزمن ملل اسلام ناشى از توطئه هاى غربى است كه از دوره جنگ هاى صليبى، مسيحيان در صدد اجراى آن بوده اند. نظريه «امپرياليسم» و استعمار نو، پس از جنگ جهانى اول، بهانه اى شد كه در كشورهاى اسلامى، مسلمانان و روشنفكران انگشت اتهام را به سوى غرب دراز كنند و ديگران را عامل و موجب عقب ماندگى هاى خود قلمداد كنند.
    اسلام باوران با بهره گيرى از روش قطبى نگرى، در صدد تعريف دلبخواهانه اى از «شرق»، بخصوص «شرق اسلامى»، برآمدند تا بر كاستى هاى خود از يك طرف و بر بحران هويت خود از طرف ديگر پرده ساتر دركشند. آنها با استمداد از روش ثنويت، كه ريشه در معرفت شناسى دينى نيز داشت، يك نوع دوآليسمى ايجاد كردند كه طبق آن «غرب» به مثابه قطب «باطل» در برابر بقيه جهان به خصوص در برابر «جهان اسلامى» به مثابه قطب «حق» قرار مى گرفت.
    در الگوبردارى از مقوله «شرق شناسى»، اسلام باوران به همان روش و نگرش غربى، منتهى به صورتى معكوس، تكيه زدند تا حقانيت خود را عليرغم عقب ماندگى اقتصادى توجيه كنند. اگر شرق شناسى كلاسيك، خردگرائى و انديشه ورزى را در يك سمت معرفت شناسى قطبى خود و تبعيت از احساسات و ايمان باورى را در سمت ديگر قرار مى داد، اسلام باوران با استفاده از همان متد معيوب و پس از چند قرن، بر آن شدند تا نشان دهند كه «غرب» مادى گرا، دنيانگر و منحط است؛ در حالى كه «شرق» معنويت گرا، آخرت نگر و لذا بر حق است. بنابراين، خلاف آمدِ شرق شناسى كلاسيك را «شرق شناسى وارونه» مى توان ناميد.
    «شرق شناسى وارونه» به مدد نقد و احتجاجات فلسفى مى كوشد به «شرق» در مقابل «غرب» معنائى جديد و افضل دهد. داورى هائى كه بر مبناى آن «شرق شناسى وارونه» مى كوشد براى «شرق» كسب هويت جديد كند به صورت واكنش و عكس العمل سازى، در برابر شرق شناسى كلاسيك قرار مى گيرد. اين رويكرد در كشورهاى عرب و نيز در ايران داراى صاحبنظرانى دين باور و سكولار از هر دو نحله است. بسيارى از بحث ها و اظهارنظرها در مورد مسأله «شرق» و «شرقيت» و نيز بسيارى از توصيه ها براى «شرقى ماندن»، گزاره هائى جز محصول تعصب و نگرش ثنويتى چيزى ديگر و واجد وجاهت گفتمانى نيست.
    «شرق شناسى وارونه» تمدن جديد را به صورت پديده اى جهانى نمى پذيرد؛ چرا كه مدعى است كه جهانى بودن آن محصول جهانگشائى و ترفندهائى است كه مراكز قدرت غربى در طول اعصار به كار بسته اند. مبانى و مبادى «شرق شناسى وارونه» بر پايه اين اسطوره بنيان گرفته است كه تمدن غربى از رُنسانس به بعد رو به سوى دورافتادگى از معنويت و در مسير شيفتگى در برابر برخوردارى هاى مادى و در خط پذيرش فلسفه مادى پيش رفته است.
    «شرق شناس وارونه» با همان شيوه كهنه معرفت شناسى دوآليسمى، «شرق» و «غرب» را به صورت دو وجه متخالف در برابر يكديگر مى گذارد و با منسوب كردن «غرب» به ظلالت و افول معنويت، براى قطب ديگر كه در برابر تمدن غربى ايستادگى مى كند، اصالت، معنويت و حقانيت قائل مى شود.
    در ثنويت دكارتى، دو نيمه قطبى در تضاد و در جنگ و ستيز با يكديگرند. «شرق شناسى وارونه» بر اصالت انديشه معنوى «شرق» و بر ارجحيت آن تكيه مى كند. از اين رو، «شرقشناسى وارونه» عكس العملى در برابر مدرنيته غربى محسوب مى شود. مدرنيته به تدريج از رُنسانس به بعد، از يك طرف بر انسان باورى (اومانيسم) تأكيد ورزيد و از طرف ديگر روح دينى را از اساس فلسفه غرب منفك كرد.
    «شرق شناسى وارونه» بر اين گمان است كه همانطور كه تمدن «غربى» به تدريج رو به رشد و انكشاف نهاد و اكنون تمدن فائقه است، تمدن «شرقى» نيز، بر مبناى سنّن معنوى و فلسفى خود، مى تواند فرا برويد و متشابهاً جهانگير شود.
    (ادامه دارد)