پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب» دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى-۱۸
     
     
     
    هر طرح تمدنى مستلزم ارائه يك نظام انديشگى و ارزشى است. در بطن هر تمدن، شمارى گفتمان، كه با موجوديت و ره يافت هاى آن دستگاه خوانائى و مناسبت دارند، به منصه ظهور و شكل گيرى مى رسند.
    حيات و ممات هر مجموعه تمدنى بستگى به نتيجه نهائى آن رقابت و مبارزه اى دارد كه ميان گفتمان هاى موجود در آن مجموعه درگير است. گفتمان ها، بدين معنى، جزء لايتجزاى هر مجموعه تمدنى محسوب مى شوند. گفتمان ها در ارتباط تكثرى و در توازن قوا و در فراز و فرود خويش، تاريخ رشد و يا سقوط تمدن ها را رقم مى زنند. در دوره هاى گوناگون، از ظهور تا سقوط، هر طرح تمدنى، جدال گفتمان هاى برآمده از موجوديت خود را برمى تابد و آن را دامن مى زند. منباب مثال، در دوران مشعشع تمدن اسلامى (قرون ۵ و ۶ هج )، گفتمان هاى عديده اى براى كسب اقتدار و اعتبار با يكديگر درگير رقابت بودند.
    تفكر اشعرى در اين دوره در تضاد با تفكر اعتزالى قرار داشت. امام محمد غزالى (۱۱۱۱-
    ۰۵۸۱ ميلادى) اولين شخصيت برجسته دينى است كه باعث شد تا فلسفه خردگراى مُعتزله از روند كسب اقتدار عقب بماند و از فرآيند شكل گيرى انديشه اسلامى منفك شود. البته گفتمان هاى ديگرى در دوره رشد و اعتلاء تمدن اسلامى به وجود آمدند (مانند تفكر دهرى) كه نتوانستند محلى از اعراب در روند تفوق بيابند. سيطره استدلال هاى ضد عليت گراى اشعريان بر فلسفه عقل باورانه معتزله منجر به آن گرديد كه «خرد نقاد خود بنيان» هرگز نتواند در متن و بطن تمدن اسلامى نطفه ببندد. برآيند جدال گفتمان ها به سود اشاعره موجب گرديد كه تمدن اسلامى رو به افول گذارد و با حمله مغول و برافتادن خلافت عباسيان در ۸۵۱۲ ميلادى به تلاشى دچار گردد.
    بارى، گفتمان ها همانا دستگاه هاى فكرى پيچيده اى هستند كه تغيير و توازن قوا ميان آنها همانطور كه مى تواند موجب ظهور تمدن ها و يا قدرت گيرى حكومت ها شود؛ همانطور نيز مى تواند ابزارى در جهت سقوط تمدن ها و يا شكست حكومت ها به حساب آيد. همانطور كه گفته شد: در بافت هر تمدن، گفتمان هائى متعدد در مناسبت با آن موجودند كه الزاماً از همگونى و تجانس در ميان خود برخوردار نيستند. فراگيرى يك دستگاه تمدنى ايجاب مى كند تا گفتمان هاى مرتبط با آن نيز فراگير و اقتدارمند (هژمونيك) شوند.
    در اين راستا، مدرنيته و تمدن جديد بر پايه مجموعه اى از گفتمان هاى فلسفى و اخلاقى به تدريج از رُنسانس به بعد رو به شكل گيرى نهاد. به عبارت ديگر، تمدن جديد يك موجوديت همگون و يكپارچه را تشكيل نمى دهد؛ زيرا گفتمان هاى مرتبط با آن همپيوند و متجانس نيستند. اما، از لحاظ روادارى و ميدان دادن به رويش و تكثير گفتمان ها، تمدن جديد انعطاف پذيرترين طرح تمدنى در طول تاريخ بشرى قلمداد مى شود. اعلاميه جهانى حقوق بشر و نيز پذيرش تساوى حقوقى به انضمام گفتمان مردم سالارى و ضرورت آزادى هاى مدنى توامان مبانى جهانشمول و جوهرين تمدن جديد را تشكيل مى دهند.
    پروژه مدرنيته در نيمه دوم قرن ۸
    ۱ توسط انديشمندان جنبش روشنگرى در اروپا فرموله شد. اين پروژه براساس باورمندى به علم عينيت گرا، اخلاق جهانشمول و ضرورت قانونمدارى شكل گرفت. انديشمندان بر آن بودند كه با انباشت علم تخصصى مى توان بر رونق زندگى دنيوى افزود. يعنى اين كه؛ نه تنها مى توان بر نيروهاى طبيعت كنترل يافت بلكه مى توان به فهم جهان و به درك خويشتن خويش نيز نائل آمد. توسعه اخلاقى، عدالت اجتماعى و كسب خوشبختى براى بشر در سرلوحه اهداف جنبش روشنگرى قرار داشت.
    مدرنيته با مفهوم خويشتن خويش (Authentic Self)، فردگرائى (Individualism) را به عنوان اصالتى ذاتى تعريف كرد. طبق اين مفاهيم، گويا هر فردى از هويت و از نگاهى ذاتى و اصيل به جهان برخوردار است. مثلاً چنين انگاشته مى شد كه: هويت فرد بورژوا به طور نهادى، ذاتاً، از هويت فرد پرولتر متفاوت و متمايز است.
    از نقطه نظر تفكر عهد روشنگرى، هويت آدميان نقوشى عرضى و حدوثى نبوده؛ بلكه امورى ذاتى و قديم محسوب مى شوند. كارل ماركس بر مبناى ذهنيت عهد روشنگرى، بشريت را به دو طبقه روياروى و آشتى ناپذير با يكديگر بنام كارگران و سرمايه داران تقسيم كرد. در طرح دوآليسمى ماركس، شعار: «كارگران سراسر جهان متحد شويد» ، شعارى است جهانگرايانه كه براى جهانى كردن سوسياليسم عزم در انهدام نظم موجود و تمدن جديد دارد.
    تفكر پسامدرنيته، با نقد بر عام گرائى ها و آنچه بنام حكايات كلان (Grand Narratives) موسوم شد، بر بستر طرح تمدنى مدرنيته فرا روئيد. گفتمان پسا مدرنيته همت بر آن گمارد تا نشان دهد كه مفاهيمى چون عليت، هويت، فرديت، ذهنيت و حتى حقيقت بر واقعيت هاى ذاتى ولايتغيير دلالت ندارند. به ديگر سخن، انديشه جديد نشان داد كه چنين قرائتى از مفاهيم، نگرشى اسطوره اى بيش نبوده است و هرگز وجود خارجى نداشته است. پس، مشروعيت حكايات كلان؛ يعنى اعتقاد به حقايق قانونمند ذاتى، كه باورمندى عصر روشنگرى را تشكيل مى داد، توسط تفكر پسا مدرنيته به آفت ترديد دچار شد.
    پسا مدرنيته تفكر و شرايطى است كه تحت آن كليه امور حقيقت انگاشته شده؛ مانند ارزش هاى مطلق، نقش هاى ثابت و معانى جوهرى در معرض چالشگرى و پرسشگرى قرار مى گيرند. در اين رويكرد، تاريخ روندى فرجام مند، تقديرى و استعلائى (Telealogical) نيست، بلكه همانا محصولى است برآمده از مداخله، انتخاب و عمل انسان كه مطابق با اصل عدم قطعيت شكل مى پذيرد. در انديشه متأخر، منباب نمونه، ميشل فوكو مدعى است كه هويت و ذهنيت فرآورده هائى اند عرضى و برآمده از روابط و توهمات ناشى از قدرت.
    در برخورد فوكو و ديگر متفكرين پسامدرنيسم، فرد از هويت ثابت و ذاتى بهره مند نيست. هويت مقوله اى شمرده مى شود كه برخلاف نظرات عهد روشنگرى، بنابر تعادل قوا و در تلاقى با تخيلات و تأثرات شكل مى گيرد. در اينجا، هويت فرد بسيار بسته به آن «دگرى» ، اعم از واقعى و يا تخيلى، است كه فرد در مقام مقايسه با او و در روابط متقابل پندارى با او خود را مشخص و تعريف مى نمايد. شكل گيرى هويت هاى جمعى، گروهى، طبقاتى و يا ملى نيز معطوف به همان مكانيسم و روابط متقابل پندارى است كه هويت هاى فردى از آنها سر منشاء مى گيرند.
    بنابراين، مفهوم هويت فردى و اجتماعى بلافاصله با تعريف هويت آن «دگرى» مرتبط و درهم آميخته است. هويت به معنى «يكى شدن» است. هويت همانا انتخابى از ميان آن ارزش ها، باورها و هنجارهائى است كه مشخصات بودن و ابعاد معانى را (اعم از مجازى و واقعى) رقم مى زند. در روانشناسى هويت يعنى: احساس فرد نسبت به خود. در جامعه شناسى هويت يعنى: احساس مشترك جمعى. همانطور كه گفته شد: هويت همواره از جايگاه مقايسه با آن «ديگرى» تعريف مى شود. تبيين هويت فردى و اجتماعى، لذا، با تعريف و هويت آن «دگرى» ، كه از «من» و يا از «ما» متمايز است، درمى آميزد.
    آن «دگرى» مرجع كيستى و چيستى مهمى را تشكيل مى دهد، كه در مقام مقايسه با آن جايگاه فرد و يا جمع مشخص مى شود. به عبارت ديگر، آن «دگرى» حكم شاخصى را دارد كه به وسيله تشابهات و تفاوت هائى كه با آن داريم، خود را به عنوان فرد و يا جمع و اجتماع مى شناسيم و مى شناسانيم. آنچه «من» هستم در مقام تقابل با آنچه «ديگرى» است قرار مى گيرد. مفهوم عشق مثلاً آنجا سر برمى آورد كه هويت فرد (معشوق) عيناً در ديگرى (عاشق) منعكس مى شود. يعنى اين كه: هويت آن «دگرى» در فرد مورد نظر تكرار مى گردد. در قلمرو ملى، ناسيوناليسم افراطى يعنى تكرار هويتى تاريخى و يا فرهنگى در فرد و يا در گروهى از افراد.
    روش هاى مشابه و يا متفاوت در زندگى، مثلاً آداب و رسوم، مذهب، نوع لباس و يا خلق و خوى، مواردى هستند كه هويت يك فرد و يا جامعه را از آن «ديگرى» متمايز مى سازند.
    در شرايط جهانى شدن، هويت ها ناپايدارى و نسبيت بيشترى را برمى تابند. نسبيت دوره اى هويت ها از تغييرات اجتماعى و از تغييرات سريعى ناشى مى شود كه منابع معنا ساز (اعم از مجازى و يا واقعى) در وضعيت جهانى شدن برمى انگيزند. به ديگر سخن، در شرايط جهانى شدن، فرهنگ ها از قدرت ماندگارى و دست نخوردگى كمترى برخوردارند. اين امر موجب ناآرامى هاى روانى و بحران هاى هويت بيشترى خواهد شد كه طبعاً گرايشات بازگشت را به طور ادوارى در پى خواهد داشت.
    بنابراين مى توان نتيجه گرفت كه: مسأله هويت هاى فردى و جمعى در روند جهانى شدن مقوله اى نيست معطوف به يگانه سازى؛ آنچنان كه مخالفان جهانى شدن آن را تحت عنوان همسان سازى هاى هويتى مطرح مى كنند. جهانى شدن ميدان فراخناكى براى شكل گيرى هويت هاى گوناگون و نوبنياد ايجاد مى كند. در شرايط پيشا جهانى شدن، هويت ها از تنوع محدودتر و نيز از ثبات بيشترى بهره مند بودند. جهانى شدن بر تكثر هويت ها و در عين حال بر بى ثباتى آنها مى افزايد. فرآيند جهانى شدن، تنوعات قومى و فرهنگى را برمى تابد و امر تعاطى و روابط متقابل ميان فرهنگ ها را تسهيل مى نمايد. در بطن جهانى شدن، هر فرهنگى مى تواند خود را از نو تعريف كند و جايگاه جديدى را در خانواده جهانى از آن خود سازد. در بافت واحد تمدن جهانى، همه ملل و اقوام سرنوشت مشتركى مى يابند و با حفظ هويت هاى متفاوت، نگرشى جهان وطنانه را نيز برمى تابند.
    البته در بطن جهانى شدن، نيروهاى سنت گرا و هويت هاى درون گرا هماره به مقاومت مى پردازند و خواستار بازگشت به وضعيت پيشين مى شوند. بنيادگرائى، بومى گرائى و قوم گرائى از زمره واكنش هاى درون گرائى هستند كه در قبال پديده جهانى شدن دست به مقاومت مى زنند. بومى گرائى و يا ملى گرائى افراطى با بافت اجتناب ناپذير جهانى شدن مناسبت ندارند.
    در اين راستا، بايد متذكر شد كه فرهنگ ايرانى، به خصوص بخش اسلامى آن در برابر جهانى شدن مقاومت مى ورزد. نبايد فراموش كرد كه فرهنگ اسلامى تماميت فرهنگ ايرانى نيست؛ بلكه تنها زير مجموعه اى از آن را در برمى گيرد. اين بدان علت است كه فرهنگ ايرانى ديرينه اى پيشا اسلامى دارد. ايران زمين پيش از ورود اسلام، از تمدن و هويت فرهنگى تناورى برخوردار بوده است. همانا گنجينه فرهنگ و تمدن ايرانى بود كه اسلام را پس از ورود به ايران بارورانيد و آن را به تمدنى درخشان بين قرون
    ۷-۵ هجرى تبديل كرد. حكومت دينى امروز در ايران، خود موجوديتى است نشأت گرفته از شرايط پيشاجهانى شدن. حكومت اسلامى در ايران، پس از نشستن بر مسند قدرت در بهمن ،۷۱۳۵ كوشيد تا ابعاد گسترده فرهنگ ايرانى را به فرهنگ اسلامى فروكاهد و سپس كالبد نحيف و لاغر بر جاى مانده را به مبارزه با جهان متمدن فرا بخواند.
    واقعيت اين است كه نيازمندى هاى علمى، تكنولوژيكى و بازرگانى به جامعه جهانى و مهمتر از همه ارتباط و تعامل فرهنگى با ديگر جوامع، بالاخره اينگونه مقاومت ها را خنثى خواهد كرد.
    جهانى شدن ايجاب مى كند كه فرهنگ و سنت هاى ايرانى، در چارچوب ارزش هاى جهانشمول بشريت متمدن، خود را روزآمد و نوسازى نمايد. آنگاه با ذهنيت مدرن خواهيم توانست در پهنه تمدن جديد، چون چراغ راهنما براى كشورهاى در حال توسعه راه بنمائيم.
    (ادامه دارد)