پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب» دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى-۱۷
     
     
     
    سخن گفتن امروز از «تمدن شرقى» و يا «انسان شرقى» و تفكيك ماهوى قائل شدن بين «شرق» و «غرب» ، گزافه اى بيش نيست. جهان امروز، جهان به هم پيوستگى و وابستگى هاى اقتصادى، فرهنگى، سياسى و قانونى است. پديده «جهانى شدن» ، واقعيت بازگشت ناپذير عصر ماست كه به طور حيرت انگيزى، به مدد تكنولوژى حمل و نقل و ارتباطات، مرزها و هويت هاى مستقل و تاريخى را درهم مى شكند.
    مفهوم جهانگرائى (GLOBALISM) با مفهوم جهانى شدن (GLOBALISATION) متفاوت است. جهانگرائى اشاره به رويكردهاى فرابومى و محلى دارد. مثلاً، مى توانيم بگوئيم: جهانگرائى نگاه مسلط بر انديشه فلسفى است و يا اين كه مى توانيم بگوئيم: مبانى مستتر در اعلاميه جهانى حقوق بشر، كاربردى جهانشمول و يا جهانگرايانه دارند.
    در مقابل، «جهانى شدن» مفهومى است كه اشاره به فرايندى مى كند كه از يك طرف بر اثر توسعه روابط جمعى و ارتباطات و از طرف ديگر به لحاظ ادغام بازارهاى ملى در يكديگرفرا روئيده است. در يك عبارت ساده، جهانى شدن را مى توان مرحله تازه اى از اجتماعى شدن فعاليت اقتصادى (اعم از خدماتى، كارخانه اى وتوليد مواد طبيعى) تعريف كرد. البته در اين تعريف، نقش ذهنيت را نيز بايد داخل كرد و مضافاً گفت: نگاه جهانگرايانه زمينه هاى پيدايش و ظهور پديده جهانى شدن را فراهم كرده است.
    مفهوم «جهانى شدن» در برگيرنده وجوه متكثرى است اعم از: اقتصادى، فرهنگى، سياسى و اجتماعى. در زمينه اقتصادى، جهانى شدن يعنى فرامليتى شدن توليد و فعاليت هاى تجارى و خدماتى. بدين معنى، بازارهاى محلى و ملى در بازار واحد جهانى ادغام مى شوند و مرزهاى كنترل و حراست اقتصادى به تدريج از ميان برداشته مى شود. جهانى شدن يعنى اين كه ملت ها به سوى يك پيوستگى جهانى پيش مى روند. جهانى شدن يك فرآيند عام و اجتناب ناپذير است كه در دو دهه اخير شتاب برداشته است.
    جهانى شدن فرصت تازه اى براى كشورهاى پيرامونى در امر توسعه و ترقى ايجاد كرده است. مثلاً، براى هندوستان، جهانى شدن عامل فوق العاده مهمى براى رشد اقتصادى بوده است. بر اثر جهانى شدن، ارتباطات آسان تر شده و جهان به صورت يك دهكده كوچك درآمده است. در عصر فراصنعتى، سخن بر سر تقسيم كار جهانى است. جهانى شدن، امر سرمايه گذارى در كشورهاى در حال توسعه را، كه از نيروى كار ارزان برخوردارند، تسهيل مى كند. وابستگى متقابل همه كشورها به يكديگر در امر توليد، تجارت، مبادلات و ارتباطات، همانا واقعيت گريز ناپذير دنياى مدرن است.
    از نقطه نظر مكتب نئوليبراليسم: جهانى شدن اقتصاد و نيز خصوصى سازى هر نوع فعاليت انتفاعى، منجر به افزايش سطح رفاه عمومى در همه كرانه هاى بازار جهانى مى شود.
    اقتصاد نئوليبراليستى تلاش مى كند نقش دولت و دخالت آن را در حوزه اقتصاد به حداقل برساند و گردانيدن نهادهاى اقتصادى را به بنگاه هاى خصوصى واگذارد. رقابت براساس مكانيسم هاى بازار آزاد، اساس نظريه اقتصادى نئوليبراليسم است كه توسط ملتون فريد من بنيان نهاده شد.
    بايد خاطرنشان شد كه براى دستيابى به رشد اقتصادى و توسعه پايدار، فقط يك روش موجود نيست. به عبارت ديگر، نئوليبراليسم تنها روش موجود براى سازماندهى جامعه و اقتصاد محسوب نمى شود. فرآيند آزادسازى اقتصاد، ممكن است بخش بزرگى از جمعيت را به حاشيه براند و لطمات عديده اى را بر جامعه تحميل نمايد. در مورد خصوصى سازى ها، تجربه نشان مى دهد كه اين كار هم موفقيت و هم شكست در پى داشته است. در آمريكاى لاتين، بنا بر اظهارنظر ژوزف استيگليتز (اقتصاددان ارشد پيشين بانك جهانى، استاد دانشگاه كلمبيا در آمريكا و برنده جايزه نوبل اقتصاد)، خصوصى سازى سازمان هاى دولتى با موفقيت قرين نبوده است؛ در حالى كه در مورد شركت هاى دولتى زيان ده، اين امر نتايج مثبتى به بار آورده است. از نقطه نظر استيگليتز: جانشين سازى بخش خصوصى به جاى بخش عمومى، به خودى خود سودمندى براى مردمان به همراه نمى آورد (گفتگوئى با استيگليتز: (www.ayandehnegar.org.
    برخى جهانى شدن را مرحله تازه اى از سلطه امپرياليسم مى پندارند. اينان، مخالفان جهانى شدن هستند كه آن را شگرد جديد كشورهاى توسعه يافته سرمايه دارى و شركت هاى معظم چند مليتى برمى شمارند. اينان معتقدند كه سازمان هاى بين المللى مانند «صندوق بين المللى پول» ، «بانك جهانى» ، «سازمان تجارت جهانى» (W.T.O) والخ همه اهرم هاى امپرياليستى آمريكا هستند كه عملكردشان در سال هاى پس از جنگ دوم جهانى، جز فقر و بدبختى، چيزى براى ملل در حال توسعه به ارمغان نياورده است.
    از نقطه نظر مخالفان، «پروژه جهانى سازى» برنامه اى است آگاهانه كه در جهت منافع قدرت هاى بزرگ جهانى طرح ريزى شده است. مخالفان، جهانى شدن را پروسه اى اجتناب ناپذير تلقى نمى كنند؛ بلكه همانطور كه گفته شد آن را «جهانى سازى» مى خوانند و از آن به عنوان پروژه اى در خدمت مراكز قدرت سرمايه دارى ياد مى كنند. آنها مى گويند: آمريكا به مثابه قدرت برتر نظامى، سياسى و اقتصادى، پروژه جهانى سازى را به پيش مى برد. آنها مى گويند كه «جهانى سازى» در راستاى منافع ابرقدرت امپرياليستى آمريكا و به منظور برپا كردن نظم نوينى به سود اقتدار و اراده آن صورت مى پذيرد. آنها جهانى شدن و گسترش بازرگانى جهانى را پديده برآمده از سيستم توليد سرمايه دارى و بنابر ضرورت تقسيم مجدد جهان، توسط قدرت هاى بزرگ امپرياليستى، ارزيابى مى كنند. حمله نظامى نيروهاى ائتلاف به فرماندهى آمريكا به عراق و افغانستان را نيز در همين روند قابل توضيح مى بينند.
    چپ سنتى، كه تا چندى پيش از نظريه «ديكتاتورى پرولتاريا» پشتيبانى مى كرد، امروز از نظريه مبهم «دمكراسى شورائى» سخن به ميان مى آورد و مدعى مى شود كه تا مالكيت بر ابزار توليد اجتماعى نشود، سخن از دمكراسى و مردم سالارى يك ياوه گوئى بيش نيست. چپ سنتى با فرآيند جهانى شدن نيز مخالفت مى ورزد و به كتمان اين واقعيت مى پردازد كه در آسمان تاريك اقتصاد و سياست ايران، نئوليبراليسم گفتمان روبه اقبال است.
    فريبرز رئيس دانا از زمره باورمندان چپ سنتى است كه در مقابل دمكراسى ليبرال؛ دمكراسى مشاركتى را مى نشاند، در نفى اقتصاد مبتنى بر بازار آزاد، از سيستم ناشناخته توليد و توزيع سوسياليستى دفاع مى نمايد. ايشان مخالف آزادسازى اقتصاد در ايران هستند و پديده جهانى شدن را همانا جهانى سازى سرمايه و آن را روندى در خدمت سلطه و تفوق مراكز قدرت سرمايه دارى قلمداد مى كند. ماركسيست ها بر سرشت جهانگرائى سيستم سرمايه دارى و اهميت افزايش باز توليد دلالت مى ورزند تا نتيجه بگيرند كه تسخير و ادغام بازارهاى پراكنده محلى در بازار واحد جهانى يك ضرورت اجتناب ناپذير در سيستم توليد كالائى محسوب مى شود.
    در زمينه فرهنگى، مخالفان جهانى شدن بر اصطلاح «تهاجم فرهنگى» تكيه مى كنند و معتقدند كه جهانى شدن يعنى زوال فرهنگ هاى بومى و ملى. آنها برآنند كه جهانى شدن به سود فرهنگ هاى مسلط عمل مى كند و در عوض موجب فرسايش فرهنگ هاى ضعيف تر مى شود. آنها مى گويند: «جهانى سازى» در حيطه فرهنگى يعنى گسترش فرهنگ مصرفى براى رونق كار شركت هاى بزرگ چند مليتى. در اين راستا، ادعا مى شود كه تمدن جديد بنيان فرهنگ و خانواده را در جهان تهديد مى كند. فرهنگ «وارداتى» و فرهنگ «غربى» ، كه توسط سرمايه دارى مافوق صنعتى جهانگير شده است، اميال و اذهان ميليون ها انسان را در كشورهاى در حال توسعه تحت تأثير قرار مى دهد. گفته مى شود كه: يكسان سازى در مصرف، يكسان سازى در فرهنگ را ايجاد مى كند. لذا، توليدات فائقه ممالك متروپل، تفوق فرهنگى آن ممالك را لاجرم در پى خواهد داشت. آنها مى گويند: سياست هاى رسانه اى و آموزشى آمريكا براساس سياست ها و ضرورت هاى بازرگانى و تجارى شركت هاى معظم شكل مى گيرد. بنابراين، يكپارچه شدن توليد، تبليغات و مصرف در سطح جهانى، ايجاب مى كند كه حتى كودكان آنگونه كه منافع شركت ها برمى تابد، توسط رسانه ها، تربيت و آموزش داده شوند.
    فرار مغزها يكى ديگر از نتايج جهانى شدن انگاشته مى شود كه بر اثر آن شكاف عميق ترى ميان كشورهاى توسعه يافته و در حال توسعه پديدار خواهد شد. بحران هويت در اين رويكرد به پديده جهانى شدن ارتباط داده مى شود. تحت اين احتجاج كه فن آورى هاى نوين اطلاعاتى و ارتباطاتى به سود جوامع متروپل عمل مى كند، چنين ادعا مى شود كه ارزش هاى فرهنگى جوامع پيشرفته به راحتى بر فراز مرزهاى ملى ترويج داده مى شود. ارزش ها و هنجارهاى دينى و ملى در نتيجه اين تعارضات تضعيف شده، بر شدت آسيب هاى رفتارى و هويتى افزوده مى گردد. بدين ترتيب، روياروئى ارزش هاى جهان گرايانه و ارزش هاى ملى گرايانه، شرايط بحران هويت و فرار مغزها را فراهم مى آورد.
    موافقان جهانى شدن در پاسخ مى گويند كه در شرايط جهانى شدن، ملت ها، با آگاهى از موجوديت ساير فرهنگ ها، در صدد كسب هويت هاى فرهنگى جديد برخواهند آمد. لذا، آگاهى هاى فرهنگى موجب رشد ويا بازآفرينى هويت هاى جديد مى شود. به عبارت ديگر، هوشيارى نسبت به هويت فرهنگى آن «ديگرى» ، كه مِهمتر و يا كِهتر پنداشته مى شود، محركى خواهد بود براى تعريف نونگرانه اى از كيستى و چيستى خود. با نگرش در آئينه ساير فرهنگ ها و با آگاهى از هويت هاى فرهنگى گوناگون، برداشت هاى تازه ترى را از «خود» و از هويت فرهنگى «خود» مى توان در كار آورد. جهانى شدن، بنابراين، منجر به پويائى و نوسازى فرهنگ هائى مى شود كه از لحاظ فرم و مضمون به گذشته تعلق دارند. البته هستند كسانى چون آنتونى گيدنز كه معتقدند در روند جهانى شدن، هويت ملى و مفهوم مليت گرائى تقويت مى شود و حتى «مليت هاى بدون دولت» در اين روند شكل مى گيرند. در چنين حالتى، جهانى شدن موجبات مواجهه با «ديگرانى» كه از هويت ملى بهره مندند را فراهم مى آورد. اين مواجهه مى تواند موجب نوعى بازگشت به خود به منظور تعريف «خود جمعى» به عنوان مليت شود.
    پس، جهانى شدن در عين به هم پيوسته كردن فرهنگ ها و اقوام، متضمن تكثر هويت نيز است. همبستگى ها و روابط فراملى چارچوبى جهانى ايجاد خواهد كرد كه در بطن آن هويت هاى جديد شكل مى گيرند. در دنياى موزائيك وار آينده، فرهنگ ها و هويت هاى گوناگون در مجاورت و در ارتباط تعاملى با يكديگر به طور مسالمت آميز همزيستى خواهند كرد.
    نيروهاى اجتماعى واپس مانده و گرايشات فرهنگى دقيانوسى، طبعاً در برابر پروسه جهانى شدن ايستادگى كرده، به اختلال در آن همت مى گمارند. بدين معنى، بنيادگرائى دينى وتروريسم اسلامى چيزى نيست جز واكنش فرهنگى آن اقشار سنت گرا كه نتوانسته اند هويت هاى جديد كسب كنند. طبعاً، اقشار و گرايشات واپس مانده عليه پديده جهانى شدن به تخريب و اختلال دست مى زنند و در جهت خنثى سازى ارزش هاى جهانشمول فريب كارى مى كنند. اما، از آنجا كه جهانى شدن يك فرگشت ضرورى است؛ يعنى اين كه روند اجتماعى شدن توليد، الزاماً، حيطه مرزها و مليت ها را در خواهد نورديد، مى توان نتيجه گرفت كه مخالفت هاى مذبوحانه عليه آن راه به جائى نخواهند برد و نخواهند توانست سدّ راه آن شوند.
    نبايد فراموش كرد كه تمدن جديد، گوناگونى هاى فرهنگى و تكثرگرائى را برمى تابد و جهانشمولى ارزش هاى آن (مانند تساوى حقوقى و آزادى هاى مدنى و سياسى) هرگز بدان معنا نيست كه همه فرهنگ ها يكرنگ و همانند گردند. در جهان به هم پيوسته امروز، وقوف به مميزات و تفاوت ها ميان فرهنگ ها بيشتر شده است.
    مؤلفه هاى مدرنيته همانا دستاوردهاى آن هستند كه كاربردى فرامليتى و جهانشمول دارند. گستردگى جغرافيائى، مدرنيته و پيامد آن را به امرى جهانى و متعلق به كل بشريت تبديل كرده است. رفتار مدرن، لذا، مى تواند در هر جائى از سيّاره زمين شكل گيرد و نهادينه شود. اين چشم اندازى رهائى بخش خواهد بود اگر بپذيريم كه: ميان «ما» كه در كشورهاى در حال توسعه زندگى مى كنيم و «آنها» كه در كشورهاى توسعه يافته زندگى مى كنند، ديوار چينى قطور حائل نيست و جملگى بشريت متعلق به دوران جديد را تشكيل مى دهيم.
    البته، موارد بسيارى از جنبه هاى منفى و يا سئوال برانگيز در امر جهانى شدن موجود است كه راجع به آنها بايد به طور فراملى تشريك مساعى و راهيابى شود. اين كه مثلاً؛ جهانى شدن بر شدت و رشد نابرابرى ها شتاب بخشيده است، خود موضوعى مهم است كه سزاوار بررسى و راهيابى است. مسأله ديگر، بحران هويت هاست. پرسش مهم اين است كه: در بطن تمدن واحد جهانى، هويت فردى و اجتماعى چگونه شكل مى گيرد و از هويت «ديگرى» متمايز مى شود؟ به عبارت ديگر، در جهان آينده، فرد چه تلقى نسبت به «خود» و نسبت به «ديگرى» خواهد داشت؟
    در جهان رو به تكوين آينده، هويت ها از نوع هويت هاى گذشته نخواهند بود. بى گمان، هويت هاى اجتماعى، چون طبقه و مليت، در بستر جهانى شدن دچار دگرگونى مى شوند. چرا كه ذهنيتى كه پشت اين معانى وجود دارند محكوم به تغيير خواهد بود.
    بارى، در جهان هر آينه نوشونده، آيا از تلاقى هاى بارورانه و چالش هاى جديد خواهيم هراسيد؟! و يا اين كه با نوسازى در فرهنگ و سنت هاى خويش، در صدد پيوستن به بشريت متمدن برخواهيم آمد؟! اين سئوالى است اساسى فرا راه جامعه ايرانى.
    (ادامه دارد)