پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب»
    دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى-۱۶
     
     
     
    پروژه مدرنيته و يا بهتر بگوئيم؛ پروژه روشنگرى قرن ۸۱ ميلادى در اروپا، ريشه در جنبش هنرى رُنسانس دارد كه در فاصله قرون14-16 ميلادى در ايتالياى آن روز پاى گرفت. براساس شيوه دوگانه نگرى در تفكر دوآليسمى، كه در عهد روشنگرى رواج يافت، تفكيك ميان جهان طبيعى و جهان انسانى امرى بديهى انگاشته مى شد.
    مطابق با اين نحوه نگرش، انسان خود را اشرف موجودات و يا برگزيده خداوند مى پندارد و لذا به خود حق مى دهد كه محيط زيست و حيوانات را در خدمت خويش گيرد و در جهت منوّيات خويش به تعدّى و استثمار آنها بپردازد. پروژه مدرنيته بر آن بوده است كه نه تنها كنترل آدمى را بر نيروهاى طبيعى حاكم كند، بلكه به مدد فهم و ادراك، آدمى را بر جهان و بر خويشتن خويش نيز فائق گرداند.
    از نقطه نظر ادوارد سعيد، مفهوم «شرق» يك ابداع اروپائى است كه مشابهاً ريشه در تفكر عهد روشنگرى در اروپا دارد كه به ايجاد مفاهيم مُتنافى و يا دوگانه سازى هاى تقابلى (چون ماده در برابر شعور) خوى كرده بود. از نقطه نظر ادوارد سعيد: شرقشناسى محصول فرهنگ اروپائى است كه نگرش آن در رشته هاى علمى چون جامعه شناسى، سياست و انسان شناسى بازتاب دارد. بنابراين، كند و كاو در مندرجات شرقشناسى، ما را با لايه هاى نهفته در دستگاه ارزشى آن آشنا مى كند. از نظرگاه او: شرقشناسى به ايجاد گفتمانى مى پردازد كه اساس منطق آن را ضديتى دو سويه تشكيل مى دهد. در يك طرف؛ وجه غالب و نوظهور و در طرف ديگر؛ وجه مغلوب و رو به افول قرار دارند.
    ادوارد سعيد مى كوشيد تا پيش داورى هائى كه با مقوله «شرق» و «شرقى» در ارتباط گفتمان سازى هستند را مورد كنكاش قرار دهد.
    شرقشناسى، بنابر تحليل سعيد، نحوه تفكرى است كه بر مبناى آن تمايزات معرفت شناسى و هستى شناسى بين «شرق» و «غرب» ارزش گذارى شده است. نويسندگان، داستان نويسان، شاعران، فلاسفه و انديشمندان سياسى و اقتصادى و نيز كارگزاران استعمار همه، چنين تمايزاتى را نقطه عزيمت خود در تلقى، انديشه، سياست گذارى و هنر قرار داده اند. چنين تمايزاتى، رابطه اى مبتنى بر قدرت ميان دو قطب معادله برقرار مى كند. «غرب» در وجه سرآمد و «شرق» در وجه انفعالى معادله قدرت قرار مى گيرند. در يك طرف معادله، غربيان واقع مى شوند كه مظهر خردگرائى، صلح خواهى، ليبراليسم و ارزش هاى والا شمرده مى شوند؛ و در طرف ديگر، شرقيان قرار مى گيرند كه فاقد اين خصائل و كيفيت ها قلمداد مى گردند.
    ادوارد سعيد مى گويد: از شروع قرن ۱۹ تا پايان جنگ جهانى دوم، فرانسه و انگلستان بر شرق و شرقشناسى سيطره داشتند. در دوره بعدى كه از جنگ جهانى دوم آغاز مى شود، آمريكا بر شرق سلطه بلامنازع يافت و بر سنت بر جاى مانده از فرانسه و انگلستان تكيه زد.
    ادوارد سعيد همچنين معتقد بود كه شرق مكان غنى ترين و قديمى ترين مستعمره ها براى اروپا و منبعى براى الهام در تمدن و زبان هاى اروپائى نيز بوده است. «شرق» از لحاظ فرهنگى، در عين حال، منبع رقيبى براى اروپا محسوب مى شد كه در تقابل و به واسطه آن، اروپا مى توانست تصويرى نوپرداز از خويش فراگرد آورد. «شرق» بدين معنى، كمكى براى اروپا بود تا خود را تعريف كند. لذا، تعريف غرب از خود، در تقابل با تصوير و ذهنيت رايج از شرق و شرقى شكل گرفت. از اينرو، مى توان مدعى شد كه شرق پاره اى جدا افتاده از تمدن مادى و فرهنگى اروپا محسوب مى شود.
    بدين معنى، مفهوم شرق مفهومى ذاتى و واقعيتى عينى نيست. چيزى نيست كه در جهان واقع و در بيرون از ذهنيت موجود باشد. همچنانكه مفهوم غرب، عينيّت خارجى ندارد. آنها گفتمان هائى ايجادى و ابداعى هستند كه در تلاقى و پيوند با يكديگر شكل گرفته اند. پس مى توان نتيجه گرفت كه هر تمدن و جامعه اى واقعيت خود را مى سازد و آنچه مى شناسد آن واقعيتى است كه خلق كرده است.
    رابطه تقابلى و دوگانه آساى «شرق» در برابر «غرب» در ديرينه تاريخى، به رابطه برابر نهادانه اسلام در برابر مسيحيت برمى گردد كه در قرون وسطى در اروپا رايج بود. تمايز قدرت بين «ما» شرقيان و «آنها» غربيان، به طور ضمنى، بر برترى علمى و تفوق انديشگى غرب بر شرق دلالت مى نمايد. البته نبايد فراموش كرد كه: سلطه و هژمونى غرب همچنين بستگى به حجم فعاليت هاى هنرى، علمى و فرهنگى اى دارد كه از خلال آن و بنابر سيستم هاى علائم نهفته در آن فعاليت ها، برترى، مهترى و فرادستى غرب در اذهان تحكيم مى شود.
    بارى، بررسى ادوارد سعيد از نقطه نظر تاريخى به بررسى هاى گفتمانى فوكو مشابهت دارد و از لحاظ شالوده شكنى به روش و نگرش دريدا نزديك است. همچنين بررسى سعيد در تبيين خط و ربط هاى درونى، در بافت معانى و در نحوه تركيبى كلمات، تا حدودى به روش تجزيه و تحليل گفتمانى (لاكلا) شباهت مى يابد.
    روش بررسى (ميشل فوكو) در گفتمان شناسى، وسيعاً مورد استفاده ادوارد سعيد قرار گرفت. ميشل فوكو ساختارهاى عينى و موجود در جامعه را در پيوند تنگاتنگ با گفتمان هاى مقتدرى كه به طور تاريخى در اذهان شكل گرفته اند و توأمان نظم و ترتيبات اجتماعى موجود را تقويت مى كنند، مورد بررسى قرار مى دهد. با استفاده از روش او، مثلاً عملكرد مؤسسات و گروهبندى هاى اجتماعى در جامعه را مى توان در پيوند با روند شكل گيرى گفتمان هاى قدرت تجزيه و تحليل كرد. رابطه ميان «غرب» و «شرق» نيز بر اين مبنا، بنا بر روابط قدرت و تحت نفوذ گفتمان هاى عَرَضى شكل گرفته است. با استمداد از روش فوكو، ادوارد سعيد در شناسائى تاريخى مفاهيم نهفته در شرقشناسى از پيش زمينه هاى عهد عتيق آغاز مى كند و تحقيق خود را به عهد روشنگرى اروپا و تغييرات گفتمانى پس از آن ادامه مى دهد.
    ادوارد سعيد از متد دريدا؛ يعنى از شالوده شكنى، نيز بهره مى گيرد تا مبانى ارزشى و قضاوتى مستتر در گفتمان شرقشناسى را بهتر برملا سازد. او مى كوشد تا از گفتمان شرقشناسى راز زدائى نمايد. مهمترين ايراد ادوارد سعيد اين است كه در شالوده شكنى (Deconstruction)، فراتر از فوكو رفته مدرنيته و دستاوردهاى جهانشمول آن را به چالش مى گيرد.
    دريدا براى حقيقت معنائى وراء زبان قائل نيست. از نظرگاه دريدا، مفهوم حقيقت با ساخت زبان درهم آميخته است. لذا، واژگان و معانى را (كه به حقايق اشارت دارند) نمى توان از يكديگر تفكيك كرد. دريدا مفهوم «زبانيت گرائى» (Logocentrism) را وضع نمود تا بهتر بتواند به شالوده شكنى از هرگونه احتجاج و گفتمانى مبادرت ورزد. ادوارد سعيد، دعاوى تمدن جديد را در مورد حقيقت و نيز حركت پيشروانه بشرى را در كشف حقيقت به زير سئوال مى كشد. از اين نظر، فحواى انديشه او را با نسبيت پسا مدرنيستى متقارن مى توان شمرد. او معتقد است كه هرگز حقيقت يك فرهنگ و تمدن «ديگر» را نمى توان دقيقاً باز نمود؛ چرا كه هر بازنمائى حضور عامل شناسائى؛ يعنى ذهنيت (Subjectivity)، را در بردارد.
    لاكلا بررسى گفتمان را به اتكاء مكانيسم هاى درونى زبان و از طريق حلاجى و تشخيص خط و ربط هاى موجود ميان مفاهيم مورد توجه قرار مى دهد. او مى كوشد نشان دهد كه دستگاه علائم، با برقرار كردن روابط عرضى ميان كلمات، چگونه معنى و گفتمان سازى مى كند. در جهت تحليل گفتمانى خود، لاكلا به ساختار متن و زير ساخت نحوى آن از يك طرف و به سيستم ترادفات و تخالفات درهم تنيده مفاهيم از طرف ديگر بذل توجه دارد.
    بارى، اصطلاح شرقشناسى امروز توسط كارشناسان كمتر مورد استفاده قرار مى گيرد. اين هم به دليل كلى بودن آن است. مهمتر از همه، متروك شدن اين اطلاق از آنجاست كه به نگرش كارگزاران استعمار در قرون اخير اشارت دارد. اسلام شناسان غربى، تحت تأثير لحن تهاجمى كتاب «شرقشناسى» و نيز نگران از اين كه بار منفى «شرقشناس» دامنگير آنان نشود؛ و يا اين كه احساسات مسلمانان جريحه دار نگردد، از حجم تحقيقات و يا از صراحت زبان خود فروكاستند.
    (ادامه دارد)