پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان
     
    «شرق» در برابر «غرب» ؛ دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى-۱۴
     
     
     
    از منظرگاه «شرقشناسى وارونه» ، غرب در هيبت يك «دشمن» و در سيماى بيگانه اى امپرياليست خوى ظاهر مى شود كه خودبودگى و فرصت بالندگى را از ملل ديگر در مى رُبايد. «شرقشناسى وارونه» گفتمانى است غير تاريخى و افسانه اى كه نتيجه كاربرد آن دور افتادگى بيشتر از قافله تمدن جديد است. گفتمان «شرقشناسى وارونه» با تفاوت سازى هاى ثنويتى، «دگرى» يعنى غربى را به منزله قطب شرارت مى نماياند تا احساسات ناسيوناليستى و بومى گرائى را برانگيزاند.
    بومى گرائى يعنى گرايش به احياء و حفظ سنت ها و ارزش هاى فرهنگى ديرينه. بومى گرائى در نقطه مقابل تجددگرائى قرار مى گيرد و مقاومت در برابر تمدن جديد و ميراث مدرنيته را برمى تابد. تحت دوآليسم ايجادى ميان «اصيل» و «بيگانه» ، جنبش بومى گرائى به صورت عاميانه به ستايش هر آنچه سنتى و خودى است مبادرت مى ورزد.
    در دوران استعمارزدائى، پس از جنگ دوم جهانى، بومى گرائى و ناسيوناليسم غرب ستيز به عنوان يك خط مشى سياسى از «شرقشناسى وارونه» سر برآورد تا بندهاى حقارت و اسارت را از دست و پاى ملل نو استقلال و يا عقب مانده بگسلد. به عبارت ديگر، مبارزه در راه كسب استقلال سياسى و هويت فرهنگى پاسخى بود برآمده از نگرش «شرقشناسى وارونه» . در اين راستا، بيدارى «شرق» مستلزم آن شمرده مى شد كه حداقل از مراكز توسعه در تمدن جديد فاصله گرفته شود. چنين انگاشته مى شد كه گويا غرب به مثابه مانعى در برابر توسعه و كسب هويت، در برابر ملل در حال توسعه قد علم كرده است.
    «شرقشناسى وارونه» محملى بود كه اتحاد جماهير شوروى سابق به آن توسل مى جست تا حقانيت «بلوك شرق» را در روياروئى با «بلوك غرب» طى دوران «جنگ سرد» به اثبات برساند. در «شرقشناسى وارونه» ، استعمار شده در ضديت با استعمارگر مى كوشد تا با گفتمان سازى براى خود هويت و تعريفى نوبنياد دست و پا كند. همانطور كه گفتيم ناسيوناليسم بيگانه ستيز و بومى گرائى مستمسكى بودند براى خلق يك هويت جديد از خويش. براى پايان بخشيدن به وابستگى سياسى و فكرى، بازخوانى از تاريخ خويش و پرداختن روايت جديدى از فرهنگ بومى، راه علاج استقلال و توسعه تلقى مى گرديد.
    عملكرد استعمار (از انقلاب صنعتى تا نيمه قرن بيستم) و احساس حقارت ذهنى موجب گرديد تا بسيارى از كشورهاى نواستقلال و رهيده از بند استعمار به يك گرايش عليه مكتب شرقشناسى و ايضاً عليه مراكز توسعه سرمايه دارى در غرب تمايل پيدا كنند. در نتيجه، آنها به «بلوك شرق» گرويدند و «راه رشد غير سرمايه دارى» را سرلوحه مساعى خويش در امر توسعه و ترقى قرار دادند.
    خوشبختانه در ايران وضعيت هرگز چنين نبود. در اوائل قرن بيستم، جنبش تجددخواهى در كشور خواهان نزديكى با مراكز توسعه در تمدن جديد بود و از ميراث مدرنيته كسب فيض مى نمود. در دوران «جنگ سرد» ، بخصوص پس از جنگ جهانى دوم، ايران همواره متحد غرب باقى ماند و به جانب «بلوك شرق» كشيده نشد. در ايران هرگز جنبش هاى ضد غربى به شدت و با دامنه اى كه در كشورهاى مستعمره مانند مصر، هند و الجزاير درگرفت، پديدار نگرديد. حتى برخلاف دنياى عرب، مكتب شرقشناسى و شرقشناسان در ايران هميشه از احترام بسيار برخوردار بوده اند. ارنست رُنان، ادوارد براون، هانرى كُربن، هانرى ماسه و لوئى ماسينيون از زمره ايرانشناسان و اسلام شناسانى هستند كه روشنفكران و مقام هاى دانشگاهى در ايران با احترام و ستايش به كار آنها مى نگريسته اند. واجد اهميت است كه در دو دهه پيش از انقلاب، وقتى كه گرايشات ضد شرقشناسى در ميان روشنفكران ايرانى قدرى بالا گرفته بود، دكتر على شريعتى در مقام يك ايدئولوگ غرب ستيز، لوئى ماسينيون، يعنى مشهورترين شرقشناس فرانسوى در قرن بيستم، را مى ستايد و او را به عنوان مراد خويش معرفى مى كند.
    *
    بومى گرائى در اغلب كشورهاى پيرامونى و تازه استقلال يافته، با نوعى جنبش هاى توده اى تماميت خواه همراه بوده است. به دليل فشار حاصل از تغييرات در صورتبنديِ سنتى اين جوامع، قشرهاى اجتماعى گوناگون در برابر امواج مدرنيسم واكنش نشان داده، به نضج جنبش هاى پوپوليستى يارى رسانيدند. تمايلات بومى گرائى و يا احياگرى دينى چنانچه از پايگاهى توده اى برخوردار شوند، مى توانند آنچنان كه در ايران اتفاق افتاد، انقلاب بيافرينند و متعاقباً استبدادى توتاليتر در جامعه برپا دارند.
    احترام به شخصيت و وجدان فردى در جامعه توده وار فروكاهيده مى شود. در چنين جامعه اى، حفظ «وحدت كلمه» و شعار «همه با هم» و نيز گرايشات گله وار در تبعيت بى چون و چرا از قائد اعظم، بر رفتار و كردار توده هاى بى شكل حاكم مى گردد. در اينجا، توده آدميان هراسيده از تمدن جديد؛ همانند انبوه برگ هاى خشكى كه به كام گردبادى مهيب گرفتار شده باشند، بيهوده و بدون آن كه طرفى بر بندند گوش به فرمان متوليان مذهب و سنت به تالان گرى مى پردازند. پايان اين تراژدى چيزى جز شوم بختى مردم و برپائى گورستان هاى انبوه نخواهد بود. بدين معنى، خمينيسم اوهام توده ها را، براى رسيدن به سرسبزى گلستان ها، نمايندگى مى كند. خمينيسم يعنى جنبش توده وار تماميت خواهى كه برده وار عمل مى نمايد؛ باد مى كارد و طوفان درو مى نمايد. مشابه اين پديده را در آلمان نازى و در اسپانياى فرانكو شاهد بوده ايم. جامعه توده وار حكم «خلق» و يا «امت» را دارد كه بنابر منويات قائد مى تواند به هر خشونتى بدون چون و چرا مبادرت ورزد.
    در ايران، در جامعه توده وار پس از انقلاب، احساسات دينى و ايمان به رهبر بر رفتار و كردار مردم حاكم شد و احترام به دگرانديشى و كثرت گرائى محلى از اعراب نيافت. به راه انداختن جنبش هاى توده وار و حفظ حضور آنها در صحنه از يك طرف به صحنه سياست داخلى و گرايشات بومى گرائى بستگى دارد و از طرف ديگر به فرآيند مواجهه اين جوامع با غرب و مدرنيته مربوط است.مدنيت جديد از آنجا كه با درايت و تدبير فردى و با آزادى هاى شهروندى سازگارى دارد، از اساس با شرايط جامعه توده وار در تضاد قرار مى گيرد.
    *
    برگرديم به بحث پيشين: سئوال اين است كه آيا اساساً مقوله اى بنام «شرق» و يا «غرب» در شرايط يكپارچگى جهان امروز ما به ازاى خارجى مى تواند داشته باشد؟ به عبارت ديگر، آيا يك موجوديت واحد و قائم به ذات تحت مقوله «شرق» و يا «غرب» عينيت خارجى دارد يا نه؟ بايد خاطرنشان شد كه مفهوم «شرق» نماينده چيزى واحد و يكپارچه نيست؛ زيرا شرق عربى با شرق ايرانى و ايضاً با شرق چينى و يا ژاپنى متفاوت است. آنچه مابين اين تمايزات گوناگون وجه مشترك و يا فصل مشترك اين مجموعه هاى فرهنگى را تشكيل مى دهد، تنها اين واقعيت است كه مدرنيته اى كه خاستگاهش غرب بود، در روند فراگسترى و باليدگى، تمامى اين حوزه هاى فرهنگى را درنورديد و با جذب جنبه هاى كارآمد آنها به تنها پروسه مقتدر و رو به تكوين بشرى در عصر نوين تبديل گرديد.
    اين اقتدار و اعتلا و نيز حقانيت آنچنان است كه امكان رويش و تناورى فرهنگ هاى پيشامدرن براى هميشه منتفى گرديده است. به عبارت ديگر، تنها راه بقا و رشد ضمنى حوزه هاى فرهنگى «شرق» در آن است كه در بدنه جهانى تمدن جديد ادغام شوند و از جانمايه هاى آن الهام گرفته، به نوسازى خود مبادرت ورزند.
    در اين سياق؛ مى توان نتيجه گرفت كه اسلام باورانى كه با پروژه احياگرى دينى مدعى اند كه گويا تمدن اسلامى را مى توان از نو بنيان نهاد، حكم آرمان گرايانى را دارند كه در روياپردازى هاى خود كشتى بر خشك مى رانند. حوزه فرهنگ ايرانى تنها در صورت نوسازى خويش و در همپيوندى با تمدن جهانى جديد است كه مى تواند بارور شود و به كانونى از خلاقيت و شكوفائى در منطقه خاورميانه بزرگ تبديل شود. براى راهبرى و كسب اين رسالت، فرهنگ ايرانى بايد بكوشد تا در ظرفيت هاى بزرگتر و فراتر از فرهنگ اسلامى خود را تعريف و تشخص بخشد. كشورهاى عربى مادام كه خود را در مرزهاى كهنه و در مقياس هاى ايدئولوژيك فرهنگ اسلامى محدود كرده اند، نمى توانند چنين نقش ضرورى، در جهت توسعه و تقويت همبستگى هاى بشرى، را به عهده بگيرند.
    در شرايطى كه فرهنگ اسلامى- عربى با تمدن جديد مخالفت مى ورزد و تروريسم اسلامى خطرى بالقوه در برابر مدنيت جديد ايجاد كرده است، فرهنگ ايرانى با اتكاء به ارزش هاى مطلق و جهانشمول بشرى (مانند حكومت قانون، آزادى هاى مدنى، مردم سالارى و برابرى حقوقى) بايد بتواند به منزله پلى رابط، جهان اسلام را به تمدن جديد پيوند زند و بر يكپارچگى و استحكام تمدن جديد جهانى بيافزايد. اين البته مستلزم آن است كه فرهنگ ايرانى قرائت جديدى از اسلام در كار آورد كه با الزامات دنياى جديد سازگارى داشته باشد.
    زير ساخت هاى فرهنگ اسلامى قابليت پذيرش و ادغام در تمدن جديد را ندارد؛ مگر آن كه با خوانش روزآمدى مورد نوسازى واقع شود.
    در جهت نوسازى و روزآمد كردن تفكر و شريعت اسلام، روشنفكران دينى در ايران، در شرايط تالان گرى هاى يك حكومت پوپوليستى و توتاليتر، قدم هاى بلندى برداشته اند و پروژه «پروتستانتيسم اسلامى» را به مرحله طرح و اجرا نزديك كرده اند.
    بارى، در هر حوزه فرهنگى كه زندگى مى كنيم، نمى توانيم نسبت به دستاوردهاى مدرنيته كه به تمامى بشريت تعلق دارد بى توجه باقى بمانيم. بدين معنى، حقوق بشر اسلامى يا هندى و يا مسيحى وجود ندارد. مبانى حقوق بشر و احترام به آزادى هاى فردى، مدنى و اجتماعى از آنجا كه فراگير و فرامليتى هستند؛ يعنى اين كه جهانشمول مى باشند، ارثيه هيچ فرهنگ خاصى قلمداد نمى شوند. البته اين درست است كه اين مبانى اول بار در غرب پاى گرفتند و در آنجا ريشه دوانيدند، اما همچون علم، پس از تدقيق و تدوين، فرايافتى بشرى محسوب مى شوند و از رنگ تعلق بومى و فرهنگى آزاد مى گردند.
    (ادامه دارد)