پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • شرق» در برابر «غرب» دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى-۱۳
     
     
     
    منصور پويان
    دانشوران شرقشناس از يك طرف هستى شناختى و هويت غربى را در تباين با آن «دگرانى» كه شرقى بودند وجاهت معنى مى بخشيدند و از طرف ديگر موجبات سلطه بر شرق را براى سرمايه دارى اروپائى، كه مراحل اوليه انباشت سرمايه را مى گذرانيد، فراهم مى آوردند. شرق و يا شرقى به عنوان آن «دگرى» كه از بنيان هستى شناختى نحيف و رنجورى برخوردار است در نقطه مقابل آن هويت تبخترآميز غرب قرار گرفت كه ادعاى قيموميت بر جهان را، پس از عصر روشنگرى، در سر مى پرورانيد.
    ادوارد سعيد، رشته شرقشناسى را مورد انتقادات جانبدارانه خود قرار مى دهد. او مدعى مى شود كه: تمدن غرب تعمداً كوشيده است كه از «شرق» يك تعريف ثابت و منفى ارائه دهد و اين امر در تبانى با امپرياليسم غرب صورت گرفته است. به عبارت ساده تر، شرقشناسان مصالح و مقدمات نظرى لازم را براى سلطه سياسى استعمارگران فراهم آورده اند. در بحث و تحليل تاريخى خود، ادوارد سعيد نتيجه گيرى مى كند كه شرقشناسان در شناسائى و انباشت يافته هاى آكادميك خود و در شكل دادن به گفتمان شرقشناسى هم جهت با نيات نژادپرستانه، امپرياليستى و اروپا محورى قدرتمندان غربى عمل كرده اند. او مى گويد: در جهت تمايزات برترى جويانه غرب بر شرق، شرقشناسان به كلى گوئى هائى دست يازيدند كه حاصل آن مهر كهترى و بربريت زدن بر «شرق» و مرجعيت بخشيدن به «غرب» است. ادوارد سعيد معتقد است كه در سيستم دوآليستى به كار گرفته شده در شرقشناسى، آن «دگرى» ؛ يعنى غير اروپائى، به صورتى سخيف و منفعل به تصوير درآمده است. لذا، هويتى منفى و نژادپرستانه عليه ديگر فرهنگ هاى غير اروپائى عموماً؛ و گرايشى ضد غربى و ضد اسلامى خصوصاً، برتابانده شده است.
    در كتاب «شرقشناسى» ، ادوارد سعيد شناخت غرب از شرق را مورد كنكاش قرار مى دهد. او روحيات تمدنى و فرهنگى غرب را در اين بررسى، جانبدارانه ارزيابى مى كند و متعاقباً غرب را به برخوردى خصمانه و طمع ورزانه نسبت به «شرق» متهم مى سازد. او در بررسى تاريخى خود مى كوشد كه نشان دهد كه غرب از بدو شكل گيرى تمدن خود (يعنى از عهد عتيق و از دوره رُنسانس) تا به امروز نگرشى منفى و مبتنى بر سوءاستفاده از شرق داشته است. او رد پاى چنين استنباطى را در كليه آثار ادبى موجود غرب مشاهده مى كند. از نقطه نظر وى، تمدن غربى از همان بدو فراروئى به پلشت اغراض آغشته بوده است؛ آنچنانكه در روابط بين المللى و در تبليغات، غرب همواره بر طبل برترى خود كوبيده است. ادوارد سعيد مى گويد كه مكاتب شرق شناسى عمدتاً در خدمت اهداف ابرقدرتى غرب عمل مى كرده اند و شناخت غرب از شرق، محملى براى نيات فرادستى و منويات استيلاجويانه آنها بوده است.
    ادوارد سعيد در كتاب خود، بر اين موضوع تكيه مى زند كه «شرق» يك ابداع انتزاعى و بى معنا است كه وجود خارجى و ما به ازاى مشخص و عينى ندارد. او مى گويد كه اطلاق «شرق» كليتى گنگ است كه اگر بخواهيم براى آن مصداق عينى بجوئيم، ميليون ها انسان را مثلاً در حد ميان مصر و هند در برمى گيرد. وى مدعى مى شود كه اين انتزاع بى معنا از آنجا سرهمبندى شده است كه در خدمت اهداف امپرياليست ها و نژادپرستان قرار گيرد.
    ادوارد سعيد همچون نوام چامسكى، به مقوله اى بنام «امپرياليسم» باور دارد. البته بررسى نوام چامسكى بيشتر در برگيرنده «مفهوم» امپرياليسم اقتصادى «است، در حالى كه ادوارد سعيد كوشش خود را در جهت شناسائى و نقد» امپرياليسم فرهنگى «بكار مى بندد. وى» غرب «را متعدى و «شرق» را مظلوم ترسيم مى نمايد. از گفتار و گفتمان ادوارد سعيد چنين نتيجه گيرى مى توان كرد كه: اگر به خاطر امپرياليست ها، نژادپرستان و صهيونيست ها نبود، ما مسلمانان بار ديگر عظمت گذشته خود را به دست مى آورديم.
    در برخورد و تحليل ادوارد سعيد و پايوران او، علت تمامى عقب ماندگى هاى ملل شرقى (مثلاً عدم توسعه دمكراتيك و تعميق شكاف علمى و اقتصادى) از توطئه هاى جهان غرب و سلطه امپرياليستى آن ناشى مى شود.
    داريوش آشورى در همين راستا مى گويد:
    » به عبارت ديگر، اكنون مدت هاست كه شرقى وجود ندارد، زيرا آن وجدان و خودآگاهى اى كه مظهر «شرق» و جهان معنوى آن به شمار مى رفت جاى خود را به آن آگاهيِ شومى سپرده است كه خود را همچون جهان «توسعه نيافته» ، «عقب مانده» ، همچون بشريت دست دوم و «نفرين شدگان زمين» مى بيند و بازتاب ها و رفتارهايش آكنده از بى تعادلى و پريشانى است...»
    («ما و مدرنيت»؛ تهران ۱۳۷۶؛ مؤسسه فرهنگى صراط؛ ص ۹۶)
    داريوش آشورى همانند ادوارد سعيد شرقشناسى و اصطلاح شرق را وارونه كرده و تبعات آن را به غرب و اغراض به اصطلاح امپرياليستى آن منسوب مى كند. آنها غرب و سرمايه دارى پيشرفته را به عنوان عواملى بازدارنده، سلطه جو و بهره كش، كه تعادل درونى و سامانه فرهنگى و فرآيند رشد ملل شرق و يا» جهان سوم «را برهم زده اند، تعريف مى كنند. داريوش آشورى مى گويد كه مكانيسم هاى تعادل بخش جوامع ديروز بر اثر عملكرد انسان غربى (بخوان امپرياليسم) دچار اختلال و نهايتاً پاشيدگى شده است و از اين لحاظ جوامع» واپس مانده «امروز از حل مسائل خويش ناتوان اند. به ديگر سخن، گويا مسائل» جهان سوم «، مسائل بومى و خود برآمده نيستند بلكه از سلطه جوئى و چيرگى غرب ناشى مى شوند.
    داريوش آشورى در ادامه بحث خويش، منطقاً به نتيجه گيرى زير مى رسد:
    «امپرياليسم غربى، همين حركت انسان غربى براى تصرف تمامى كره زمين و بهره كشى از آن به سود خويش است. در اين جهانگشائى بقيه بشريت نيز كه بر روى زمين پراكنده بوده است، همچون بخشى از طبيعت در زير سلطه و نفوذ او درمى آيد.» (همانجا، ص ۱۰۰)
    ادوارد سعيد و داريوش آشورى مدعى اند كه مفهوم شرق براى اروپا كمكى بوده است تا توسط آن و در تقابل با آن خود را تعريف كند و با اعمال سلطه خود، از آن به سود رشد و اقتدار خود بهره بردارى نمايد. اين چنين مقالى، آب پاكى بر عملكرد بنيادگرايان اسلامى مى ريزد و مسأله نابهنگامى اسلام و ضديت آن با مدرنيته و با تمدن جديد را مسكوت مى گذارد.
    ادوارد سعيد در قالب يك تحليل بكر و علمى، سوء برداشت هاى افراطى مسلمانان را از غرب و از عملكرد آن تئوريزه مى كند. از اين رو، بررسى تحليلى او واضع نوعى نگرش به غرب و غربى مى شود كه به نحوى مى توان آن را پايه گذار «شرقشناسى وارونه» ارزيابى كرد. البته خود او در كتابش، عليه چنين برداشت هاى غرب ستيزانه، پيشاپيش، هشدار داده است.
    «شرق» و «غرب» در شرقشناسى وارونه به طور نمادين به نور و ظلمت تعبير مى شوند. «حق» در برابر «باطل» و يا مؤمنان در برابر كافران، از نتايج قطبى نگرى در شرقشناسى وارونه مى باشند.
    در «شرقشناسى وارونه» با استمداد از دوگانه نگرى مانويستى، «شرق» نماينده اصالت و مظلوميت پنداشته مى شود؛ در حالى كه «غرب» قطب خيانت انگاشته شده كه بليه امپرياليسم از آن برمى خيزد. مسعود احمدزاده در كتاب خود بنام «مبارزه مسلحانه هم استراتژى و هم تاكتيك» مى نويسد:
    » امپرياليسم با تكيه بر زور سياسى و نظامى خود... رشد طبيعى جوامع شرق را مختل كرد و در حقيقت در مقايسه با رشد جوامع غربى يك رشد مصنوعى ايجاد كرد.»
    در اين راستا، روشنفكران ايرانى مبارزه در راه دمكراسى و آزادى را با مبارزات ضد امپرياليستى توأم مى كردند. آنها مى پنداشتند كه دفاع از استقلال و مجاهدت در راه آزادى، با مبارزه عليه مراكز توسعه در تمدن مدرن بايد توامان باشد.
    *
    موجوديت هاى سياسى همانند موجوديت هاى تاريخى ساخته و پرداخته گفتمانى محسوب مى شوند. پديده امپرياليسم، بر اين منوال، واقعيتى است گفتمانى و انديشگى كه تومارى از سنت فكرى و پيش فرض هاى پندارى و واژگانى را حول و حوش خود تنيده دارد.
    در يك سيماى ساده، اطلاق امپرياليسم كاربردى است كه آن» دگرى «استعمارگر و قدرتمند غربى را نمايندگى مى كند كه سلطه آن همچون بختك از توسعه و پيشرفت ممانعت مى نمايد. روشنفكران در ايران؛ در كشورى كه تحت سلطه استعمار قرار نداشته است، مبارزه در راه توسعه و ترقى اقتصادى را از يك طرف و مبارزه در راه آزادى هاى مدنى و سياسى را از طرف ديگر با ضرورت مبارزه با آن «دگرى» درآميختند. از منظر گاه ماركسيسم ايرانى، رفع موانع فرهنگى و انديشگى مسائل جانبى و فرعى محسوب مى شدند؛ چرا كه مبارزه عليه آن «دگرى»، كه گويا دسترسى به مراتب رشد را ناممكن مى سازد، بايد از اولويت برخوردار باشد.
    مشابهاً، ناسيوناليست هاى رومانتيك مدعى اند كه از وقتى كه اسلام و فرهنگ سامى بر ايرانزمين سيطره يافت، مجد و عظمت ايرانيان زير سلطه اعراب تازى پايمال گرديد. آنها در موجوديت تاريخى ابداعى خود، گسترش اسلام به ايران را فتنه و فرهنگ اسلامى را مولودى از آن «دگرى» قلمداد مى كنند كه «غيرخودى» است. از نقطه نظر آنان، راه رهائى و توسعه مستلزم انقطاع و ترك فرهنگ اسلامى و بازگشت به مبانى ارزشى و انديشگى در ايران باستان است. مشخصات اين نحله از «تجددخواهى وارونه» را قبلاً مورد بررسى قرار داديم.
    بارى، اصطلاح «شرقشناسى وارونه» توسط فيلسوف سورى بنام صادق جلال العظم (متولد ۱۹۳۴) وضع گرديد. «شرقشناسى وارونه» مى كوشد آن دگرى؛ يعنى مغرب زمين و مغربيان، را به نحوى برشناساند كه در تقابل با آن، هويتى اصيل و حقانى براى» شرقى «حاصل آيد. شيوه هويت سازى در اينجا، به صورت عكس العملى در برابر روايت غربى ها از «شرق» عمل مى نمايد. «شرقشناسى وارونه» براى حقانيت بخشيدن به صورتبندى گفتمانى خويش، همان متد و مقولاتى را به كار مى برد (البته به طور وارونه و برعكس) كه شرقشناسى كلاسيك واضع آن بوده است. «شرقشناسى وارونه» و به عبارتى روشن تر» غرب شناسى «، از انديشه هاى ادوارد سعيد گزينش و گرته بردارى مى كند تا با دو گانه سازى و حد فاصل كشيدن ميان «ما» و «آنها»، مشروعيت مدرنيته و جهانشمولى ميراث آن را به باد انتقاد بگيرد. «شرقشناسى وارونه» گفتمانى است كه روشنفكران در كشورهاى پيرامونى بدان توسل مى جويند تا عليه غرب فتوا صادر كنند و يا اين كه راهبردهاى انحرافى و خيالپردازانه خود را توجيح كنند. در اين رويكرد، غرب قلمروى يك پارچه و كليتى همگون تلقى مى شود كه گويا از اصول اخلاقى و فرهنگى يگانه اى برخوردار است.
    همانطور كه شرقيان موجوداتى توسعه نيافته، خرافى و مستبد تلقى مى شوند، در «شرقشناسى وارونه» ، غربيان موجوداتى دنياپرست، مادى، بى بند و بار و استعمارگر تصوير مى شوند. ناسيوناليسم افراطى و ضرورت مبارزه جهانى عليه امپرياليسم غربى، دو مستمسكى هستند كه يكى در عرصه داخلى و ديگرى در عرصه جهانى مورد استفاده پيروان و مناديان «شرقشناسى وارونه» قرار مى گيرند. اينك در ممالك مسلمان، اسلام سياسى، عمليات استشهادى را دستمايه مى كند تا نبرد» حق «عليه» باطل «را در سطح گيتى بگستراند. خفت و خوارى جهان اسلام در برابر شكوه و اقتدار تمدن جديد، كه كوته نظرانه محصولى متعلق به غربيان ملحد و ماده پرست تلقى مى شود، موجب مى شود كه مدرنيته و ميراث آن نه تنها تكفير شود؛ بلكه مبارزه در راه ويرانى و سقوط آن يك فريضه دينى و ايدئولوژيك محسوب گردد.
    (ادامه دارد)