پیک خبری ایرانیان

بازگشت به صفحه اول

 

  •  

  • منصور پويان

    «شرق» در برابر «غرب»،

    دوآليسمى معيوب و معطوف به عقب ماندگى
     

    بخش یکم
    كارل ياسپرس، تمدن هاى مُعظم تاريخى را كه تا دوران معاصر، به نحوى از انحا، تداوم يافته اند به چهار حوزه تمدنى تقسيم مى كند. او مى گويد اين تمدن ها در فاصله قرن هشتم تا پنجم پيش از ميلاد مسيح به منصه ظهور رسيدند.
    ۱-چين كنفوسيوس و لائوتسو ۲-هند اوپانيشادها و آئين بودا ۳-ايران زرتشت ۴-يونان ربّ النوعى (پيش از سقراط) .
    اين چهار منشاء تمدنى تا قرن ۱۶ مسيحى در جلوه هاى دگرگون يافته، ادامه حيات مى يابند. مثلاً، تمدن ايران زمين از قرنِ هفتم ميلادى تا قرن ۱۶ميلادى تحت لواى تمدن اسلامى خود را بازسازى مى كند و تمدن يونانى ابتدا به صورت امپراطورى رُم و پس از فروپاشى آن در سده هاى ميانه، به صورت نظامى فئودال سالار از يك طرف و دستگاه تفتيشِ عقايد كليسا و استبداد دينى از طرف ديگر در غرب تبارز مى يابد.
    تمدن يونانى پس از قرن 16 ميلادى و با پشت سر گذاشتن رُنسانس، دوباره حيات مى يابد و به سوى فلسفه و اخلاق يونان باستان و انديشه حقوقى رم باستان بازمى گردد. تمدن اسلامى در قرون 13-11 ميلادى در اوج شكوه خود بود. در قرن 13ميلادى، ترجمه آثار يونان باستان (قرن پنجم پيش از ميلاد مسيح) از عربى به لاتين به انجام رسيد و اجراى آن كمك شايانى به شكل گيرى تمدن غربى نمود. نوزايش و نوسازيِ انديشه هاى يونانى و رومى، كه از قرن 16 آغاز گرديد، به تدريج راه به سوى مدرنيته و تمدن جديدى گشود كه جهانگرائى امروز از آن فرا روئيده است. البته نبايد فراموش كرد كه يونانيان قرن پنجم پيش از ميلاد از پارسيان كه طبق مرزهاى جغرافيائى آن روز در همسايگى آنان مى زيستند، از نقطه نظر انديشگى پيشرفته تر بودند. يونانيان در اين دوره نگرش اساطيرى و ربّ النوعى و اعتقاد به خدايان گوناگون را ترك گفتند. فلسفه به معناى مدرن آن يعنى؛ برچيدن اسطوره (MITH) و برجاى نهادنِ كلام و منطق (LOGOS) ، روندى است كه از يونان باستان آغاز شد و بعدها در تمدن غربى با رُنسانس دوباره آغاز به باليدن كرد.
    در تاريخ باستان، ايرانيان قبل از يونانيان اعتقاد چند خدائى را ترك گفته، به انديشه توحيد و به متافيزيك وَحدانى (MONOTHEISM) گرويده بودند. از اين نظر آنها از يونانيان گامى پيش بودند. اما ايرانيان همواره دين باور باقى ماندند و تلفيقى از دين و حكومت در سيستم دولتمدارى ايران باستان تا انقراض پادشاهى ساسانى برجاى باقى ماند. حتى پس از حمله اعراب و ورود اسلام به ايران، تفكر فلسفى و عرصه سياست و حكومت در ايران زمين دينى باقى ماند و تفكيك تفكر علمى از تفكر دينى به منصه ظهور نرسيد. در طول پنج سده پيش از ميلاد، يونانيان اسطوره زدائى از عالم قدس را آغاز كردند و پس از يك وقفه هزار ساله، دوباره از رُنسانس به بعد تفكر علمى (يعنى خرد نقاد خودبنياد) در تمدن غربى رو به رشد نهاد و اعتقاد دينى به عرصه خصوصى زندگى فردى فروكاهيده شد. فلسفه يعنى بريدن از پايبندى به اساطير و معرفت دينى از يك طرف و گرويدن به انديشه منطقى و گفتاوردى از طرف ديگر.
    بنابراين، تمدن فراگير و جهانى امروز با خطر كردن هاى بزرگ و با رنج و طعب بسيار حاصل آمده است. ويژگى تمدن جهانيِ كنونى آن است كه از دستاوردهاى تمامى تمدن هاى تاريخى بهره مند شده است و بدين معنى چكيده و جانمايه تمدن هاى ديگر را، تا آنجا كه كارآمد مى بوده اند، در خود نهفته دارد و لذا آن را تمدنى متعلق به تماميت بشر مى توان ناميد. منباب مثال، بايد گفت پس از آن كه انديشه هاى يونان باستان از سده پنجم ميلادى به بعد توسط كشيشان مسيحى مورد استنكاف و تكفير قرار گرفت و از ادبيات امپراطورى روم پاكسازى شد، اين تمدن اسلامى بود كه پس از ظهور به حفظ ميراث فرهنگى يونان باستان يارى رسانيد. با ترجمه متون غربى به لاتين (در قرون 12 و 13 ميلادى) نه تنها نظرات انديشمندان اسلامى، همچون ابن سينا، به غرب راه يافت بلكه دستيابى به نظريات فلاسفه يونان باستان نيز از طريق همين ترجمه ها ممكن گشت.
    با رُنسانس و سپس با رواج انديشه هاى عهد روشنگرى در سده 18 ميلادى، مدرنيته از سرچشمه هاى انديشه يونان و روم باستان بهره ها برگرفت و جهان مدرن به تجلّى درآمد. واقعيت آن است كه رشد و تكوين تمدنِ غربى وقتى آغاز شد كه تمدن هاى ديگر از نفس افتاده بودند و براى مدت ها در حال نزع و يا در زوال به سر مى بردند. مثلاً، تمدن اسلامى با حمله مغولان در قرن ۱۳ ميلادى ضربه سختى خورد و بعداً با سقوط مركز خلافت عباسيان در بغداد، كه به دست هلاكوخان (نوه چنگيز خان مغول) صورت گرفت، رو به فروپاشى نهاد. در آستانه برپائى حكومت صفويان در ۱۵۰۱ ميلادى، از تمدن اسلامى ديگر چيزى برجاى نمانده بود.
    اصطلاح شرق شناسى و يا شرق باورى (Orientalism) از دهه 1830 ميلادى آغاز شد و آن همانا پژوهش هاى مربوط به شرق را در برمى گرفت. استشراق را مى توان علاقمندى به كسب معرفت درباره شرق تعريف كرد.
    هستند كسانى كه شرق شناسى و شرق شناسان را مورد انتقاد قرار مى دهند؛ چرا كه از نقطه نظر آنها، بررسى و يافته هاى شرق شناسان از ذهنيتِ معطوف به تمدن غربى قابل تفكيك نيست. آنها همچنين مدعى مى شوند كه قدرت هاى استعمارى به مدد مستشرقين موجبات تخريب، دگرسانى و يا تخطئه فرهنگ هاى شرقى را فراهم ساختند. البته مستشرقانى نيز بوده اند كه بى پيرايه به شرق دلبسته بودند و در مقابل از نظامات اعتقادى حاكم بر غرب و از آنجمله از مادى گرائى فلسفى آن ناراضى بوده اند. بنابراين، شرق الهام بخش برخى از برجسته ترين متفكران و محققان در اروپاى مدرن نيز بوده است. اين چنين فريفتگى در برابر شرق داراى پيشينه اى متجاوز از پانصد سال است. شرق باورى (يا شرق شناسى) در عين حال كه مظهر ادراكات غرب درباره كيستى خويش است؛ گاه به صورت مثبت، نارسائى و كمبودهاى غربى را در برابر او برافراشته است.
    معرفت درباره مشرق زمين در اواسط قرن 18 ميلادى در بين اقشار باسواد اروپا رايج شده بود. آنچنانكه، بعضى از نامدارترين متفكران عصر روشنگرى (و حتى ماقبل آن) آثارى در معرفى و تحسين معارف شرق عرضه كردند. از جمله اين متفكران مى توان از مونتنى، ولتر، مونتسكيو، ديدرو و آدام اسميت نام برد.
    بايد خاطرنشان شد كه در قرن 18 بيشترين علاقه و شيفته گى غربيان، به طور استثنائى معطوف به چين شده بود. متشرقين در آن دوره، چين را كهن ترين و در عين حال ممتازترين تمدن در طول تاريخ بشر برآورد مى كردند. تحسين فلسفه كنفوسيوس نه تنها علاقمندى شرق شناسان را برمى تابيد؛ بلكه متفكرانى از عصر روشنگرى اروپا نظير لايبنيس، اعتقاد داشتند كه چينى ها بر مبناى خِرد تعقلى و انديشه هاى كنفوسيوس توانسته اند نظم سياسى و اخلاقى كارآمدى خلق نمايند.
    در اواخر قرن ،18 نگرش مثبت وتمجيدگرانه غرب در مورد فرهنگ چينى تغيير كرد. با ظهور جنبش رومانتيسم، هندوستان مركز الهام براى شرق شناسان رومانتيك گرديد. اين گرايش در مرحله اول يك گرايش آلمانى بود كه فيلسوفان و شاعران بسيارى را در اواخر قرن 18 و در قرن 19 تحت تأثير خود قرار داد. از ميان اين دسته از هنرمندان و انديشمندان مى توان از هِردر، گوته، هِگل، شلينگ، اشلگل و شوپنهاور ياد كرد. رومانتيك ها در آن دوره معتقد بودند كه مدرنيته آدمى را از «خود» و از «ديگرى» و از «طبيعت» بيگانه مى سازد. رومانتيك ها مدعى بودند كه آنچه فلاسفه عصر روشنگرى به منظور حفظ وحدت و يگانگى، در جهانى كه هر آينه به سوى پراكندگى و گوناگونى فرهنگى پيش مى رود، ارائه مى كنند، سخت ناكارآمد و سست بنيان است.
    آنها مى گفتند: تكيه بر راهبرد عقلانيت و نيز پذيرش جهانشمولى مضامين مجرد، چون آزادى هاى مدنى و موازين حقوق بشر، نمى تواند لنگرگاه مطمئنى براى دوام اصالت و تقويت همبستگى در ميان آدميان باشد. رومانتيك ها در برخورد با مظاهر تمدن جديد، كه به گمان آنها تشتت، تفرقه و انحطاط آفرين خواهد بود و لذا سرخوردگى و بيگانگى مى پراكند، بر آموزش هاى روحانى و فلسفى هند تكيه مى كردند. جنبش رومانتيست ها، هندوستان را منشاء و خاستگاه كليه زبان ها و انديشه ها و دگرگشت ها برمى شمرد و بازگشت به سرچشمه هاى معنوى آن را راه علاج مادى گرائى و عقلانيت مجرد تمدن اروپائى مى انگاشت. از نقطه نظر متفكران اين جنبش، فرهنگ و انديشه اروپائى به درمان فرهنگ سنتيِ هند و به پادزهر معنوى آن نيازمند پنداشته مى شد تا از در غلطيدن به عمق انحطاط و مفاسد تمدن مادى درامان بماند.
    گرايش به بينش عرفانى هند، خصوصاً محبوبيت تفكر بودائى، در قرن 19 در ميان متفكران اروپائى از اين بابت فراروئيد كه: مسيحيت در آستانه جنبش روشنگرى و در مسير رواج تفكر علمى، سرسخت ترين مخالفت را با علم باورى و توسعه علوم و اختراعات به عمل آورده بود. بارى، آفاق معنوى «شرق» بسيارى از متفكران غربى را در قرن 18 و 19 به سوى اكناف خويش پيش كشانيد.
    در قرن بيستم، شرق شناسى بنا بر ديدگاه هاى مختلف فرهنگى و عقيدتى محققان، جلوه و گوناگونى وسيع ترى به خود گرفت. در اين قرن، براى اولين بار در تاريخ، مردمانى از آسياب به غرب مسافرت و مهاجرت كردند و متقابلاً معارفى را در فرهنگ هاى آسيائى بنام «غرب شناسى» بنياد نهادند. متفكر غربى در آئينه آن «ديگرى» يا ضعف وكمبودهاى خود را بازشناخت و يا برعكس فريفته و دلباخته تصوير خود شد و به ستايش خود پرداخت و رأى به برترى خود داد. همانگونه نيز متفكر شرقى پس از مواجهه با تمدن غربى يا به عقب ماندگى هاى خود پى برد و در صدد جبرانِ مافات برآمد و يا اين كه غرب را نكوهيد و فرهنگ خود را سرچشمه فضائل بشرى برشمرد.
    از شرق شناسان برجسته اى كه در قرن بيستم نقش مؤثرى در ايران در بيدارى فرهنگى و در جنبش تجددخواهى ايفا نمودند بايد از هانرى كُربن (فرانسوى) و ادوارد براوون (انگليسى) نام برد. در جهانى كه رو به سوى تداخلات و مبادلات هر چه بيشتر فرهنگى پيش مى رفت، هانرى كُربن نقطه ثقل تلاش هاى خود را بر ضرورت تفاهم استوار كرد. وى دستاوردهاى فرهنگ ايرانى را پس از كشف و درك، امروزين كرد و متفكران غرب را با سنت انديشه فلسفى در ايران آشنا ساخت. معرفى انديش ورزان ايرانى چون سهروردى، روزبهان بقلى شيرازى و ملاصدرا مهمترين اقلام كارنامه هانرى كربن را در شرق شناسى و ايرانشناسى تشكيل مى دهد.
    *
    امروز، اعلاميه جهانى حقوق بشر ستون پايه يك نظام سياسى و حقوقى دمكرات و ليبرال را در جهانى كه هر آينه يگانه تر و به هم پيوسته تر مى شود ايجاد مى كند. جهانى شدن اقتصاد، سياست و حقوق فرايندى است نوين كه چشم اندازهاى شگرف و دگرسانى را در برابر انسانيت فرامى گستراند. تاريخ جوامع بشرى از اين پس تاريخ مرزهاى بسته و بى پيوست با جوامع ديگر نيست. بدين معنى علم تاريخ به معنى ديرينه آن پايان يافته است. اين موضوع جانمايه نظريه فرانسيس فوكوياما را، تحت عنوان «پايان تاريخ»، تشكيل مى دهد. تاريخ نگارى جديد بر آن است تا فرآيند رفتارهاى جمعى را در پيوند با مقولات جهانى و در ظرفيت هاى فراملى مورد بررسى و كنكاوش قرار دهد. در اين راستا، داريوش شايگان به درستى مى گويد:
    «اما امروز مشكلات غرب ديگر تنها به غرب منحصر نمى شوند، بلكه به مشكلات سياره بدل شده اند. مشكلات ما نيز هستند.»
    ( «زير آسمان هاى جهان» ؛ ترجمه نازى عظيما، تهران 1376؛ ص83)
    همانطور كه توليد ثروت در حوزه هاى جغرافيائى از اين پس در پيوند با وضعيت اقتصادى در سراسر جهان رقم زده خواهد شد، انديشه ها و آفرينش هاى هنرى و ادبى نيز و امدار جهان ارگانيك و بازتابنده دستاوردهاى جهانشمول بشرى در پهنه كره ارض خواهند بود. بينش هائى كه همچنان در پى تقسيم اين پهنه به ثنويت هاى دوگانه و قطبى هستند (همچون «شرق» در مقابل «غرب» و يا جهان اسلام در برابر جهان ارتداد) همگى با نوعى كهنه انديشى عجين مى باشند و سنخيتى با تاريخ نگارى جديد و روندهاى رو به تكوين ندارند.
    ارزش هاى نهفته در اعلاميه جهانى حقوق بشر، به عنوان نمونه، برتابنده قواعد رفتار و مضامين نگرشى جهانشمولى مى باشند كه از حدود مرزهاى حقوقى و سياسى كشورها فراتر رفته، كليت بشريت را در التزام به احكام خويش در برمى گيرند.
    ما اينك در مراحل نخستين پديدارى هاى جهان گسترانه جديد هستيم. البته در مراحل گذار هميشه نوعى اغتشاش و روان پريشى هاى جمعى و فرهنگى رخ مى نمايد. اسلام سياسى، بنيادگرائى هاى ايدئولوژيك (همچون ناسيوناليسم افراطى) و حتى تروريسم بين المللى، جلوه هاى عديده برائت جديد محسوب مى شوند. مقاومت در برابر ضرورت هاى جديد و پايبندى به كهن الگوها از يك طرف و تعلق خاطر نوستالژيك به اساطير و عُلقه هاى قبيله اى و اشتراكى خواهى از طرف ديگر، حكايت از دامچاله ها و كژانديشى هائى مى كند كه در فرا راه جهانگرائى دام گسترانيده اند. اگر چه واپس ماندگى هاى ذهنى و فرهنگى سخت جانى مى كنند، اما حركت لامحاله بشر را در كشف افق هاى جديد نمى توان متوقف كرد و از كار انداخت.
    هم اينك، بشريت در آستانه نظم و تجربه جديدى قرار دارد. در نظم جديد، «شمال» و «جنوب» در شكل دهى به آينده جهان مشتركاً مدخليت دارند. برخلاف گذشته، ديگر تنها كشورهاى پيشرفته نيستند كه به آينده جهان شكل مى بخشند، بلكه بخش بشريت محروم و به ظاهر فاقد قدرت نيز در اين شكل دهى و تعيين مسير مشاركت دارد و در درون گود جاى مى گيرد.
    واپس ماندگى و عقب ماندگى در جهانگرائى و در نظم جهانى جديد عواقبى مى آفريد كه به سهولت مى تواند دامنگير مراكز توسعه شود و چرخ نظم و اعتدال را از حركت باز دارد. تروريسم، مهاجرت هاى دسته جمعى و رواج اعتياد از زمره موارد آسيب شناسى رفتارى هستند كه پى آمدهاى بحران ساز آن در مقياس سيّاره اى به سرعت قابل گسترش مى باشند.
    (ادامه دارد)