شلیک به سنّت

 تأویل ِجهان ِمعنائی ِ"به آنکه شلیک می‌کند، شلیک می‌شود"

 منصور پویان

 

  

شعر «به آنکه شلیک می‌کند، شلیک می‌شود» را این‌جا بخوانید

 

 

 

شعربا امیدی آغازمی‌شود که به سرانجام ِ آن امیدی نیست.

امید تخیّل برمی‌انگیزد، اما از سوختبار آن نانی پخت نمی‌شود. هم مرد هم زن درجستجوی امید، خود را باطل می کنند و به مقصد نمی رسند. از منظر شاعر- مرد، دیدار زن اثیری نیز حل مشکل نمی کند. پس به حوا که همان زن دست سازاست روی می‌آورد. جای خالی لیلی اما به آسانی پُر شدنی نیست!

خدا آدم را اشرف موجودات نامید و لیلی را به تمکین ِمرد فرمان داد. لیلی هستی خود را همآورد و همآغاز با آدم می‌دانست. پس از ستایش او خودداری کرد. زیرا ستایش را بمنزله تأیید برتری ِجنس مرد به زن می دانست. او دوست داشت به همنشینی با آدم دعوت شود. ستایش آدم امکان این برابرنشینی را برای همیشه از بین می برد. لذا خدای ابراهیمی این برابرخواهی را برنتابید.در نتیجه، لیلی را از درگاه خویش طرد و حوا را از دنده چپ آدم متولد کرد. پس حوا همسری شد  درخدمتِ آدم که همزمان فرزند او نیز محسوب می شد و راهی نداشت مگر گردن گذاشتن بر فرمان پدر- آدم. اینجاست که باید عنوان کرد  خدای ابراهیمی اولین بنیانگذار پدرخدائی و مردسالاری ست. بیهوده نیست که در انجیل، اینهمه بر خدا- پدر تاکید می شود. بنابراین در کارگاه آفرینش، خدا اولین دشمن ِفمینیسم به حساب می‌آید.

 لیلی پس از ترک بارگاه، دشمنی با آدم را پیشه خود ساخته، شیطان لقب می گیرد. بنابرین از همان اوان حیات، خدای ابراهیمی باعث و بانی جدا افتادگی شد و اجازه نداد آدم با مثل ِ خودی چون لیلی همزیستی داشته باشد. بی دلیل نیست که بعدها عشق ساخته می شود و قابیل عاشقی می کند تا با لیلی به تکامل برسد. با دو قطبی کردن ِزن و مرد، از همان آغاز، جهان ِزیستی دوگانه می شود. در حقیقت ثنویت با انسان به دنیا آمد وبراو تحمیل شد. پس عشق معنائی ندارد جز تخریب این دوگانگی جهتِ خودی شدن، به خود رسیدن!

 من فکر می کنم تاکید اصلی شاعر- عبدالرضائی چیزی نیست جز شناخت واقعی عشق و درست‌خوانی‌ی غلط نویسش‌هایِ گذشته. او طی شعرهای مختلفِ خود همواره به تخریبِ دوآلیسم پرداخته است.

 در اسطورۀ آفرینش، آدم به لیلی یعنی زن ِایده آل خود نمی‌رسد. در عوض نیمه‌ای برایش تدارک دیده می شود که آن دیگر ِآرمانی( آنیما) نیست. چطور چیزی که از پهلوی آدم ساخت شد می‌تواند توقع برآورنده باشد. با اینهمه، سرشتِ آرزومندِ آدم و حوا تنوری را گرم می کند که توهمِ دست یافتن به آن نیمهِ اثیری ِدیگر، همیشه نان ِسوخته تحویل می دهد. نتیجهِ این دوگانگی های ِمتعارض چیزی نیست جز سرگشتگی و سرخوردگی در زندگی ِروزمره. بدیگر سخن، امید و رسیدن به آن معبود ِایده آل یعنی لیلی(که از دنده چپ ِآدم درز نکرد) تحقق یافتنی نیست.

آدم و حوا از جنس ِیکدیگرند، ولی، در پی نیمه اثیری( آن دیگر) می‌گردند. امید ِآنها برای حصول به مقصود واهی‌ست. جستجو برای یافتن ِآن دیگری( مثل قاشقی که دور میز دنبال چنگال می گردد) از بدو پیدایش انسان مهمترین دغدغه‌ی آدمی بوده است. می‌خواهم عنوان کنم کاوش برای پیداکردن لیلی(امید) همانا امری است تقدیری ولی دست نیافتنی.

در روال شعر، اینجا چرخشی صورت می‌گیرد و از اسطوره دیگری در ادیان ابراهیمی یاد می‌شود.  بنا بر روایات دینی، آدم وحوا با لذّت‌جوئی و خوردن ِسیب، مرتکب گناهی شدند ومتعاقبِ آن به زمین رانده شده با جستجوی نیمه اثیری، هر یک درصدد برآمدند از احساس ِ حقارت ِناشی از ارتکاب گناه، خود را برهانند. امّا آن ایده‌آل یعنی لیلی هرگزبرای هیچ برگی سر گم نکرد. شاعر اذعان دارد که لیلی از آدم ساخت نشده است. با این گزاره، او نتیجه می‌گیرد لیلی برگی نیست که بر شاخه‌ی خواسته‌های آدمی که سنّت تعریف می‌کند، سبز شود.

 

             حالا که می توانم شبی دراز را به تختخوابم دعوت کنم

            چرا در زن که مزرعه ی من توی قرآن است

                                                       لبی وارد نکنم؟

 

لذا راوی- شاعر به این نتیجه می‌رسد، حالا که از این شوربختی گریزی نیست، چرا دم غنیمتی نکرده ازلذّت بهره‌مند نشوم؟ چرا لبی وارد نکرده از زن که مِلک مرد در قرآن نامیده شد، کام نگیرم؟ حملۀ  انتحاری عبدالرضایی به شأن ِنزول آیه‌ای که در ارتباط با مشکل ِیکی ازصحابه با همسرش نازل شد، چنان تیزوتند ست که که در این برهوتِ بی پرسشی احیای سوال می‌کند. پیامبری که زن را مزرعه‌ی مرد می‌خواند وعنوان می کند که مرد هرطوربخواهد می تواند این زمین ِاهدایی را شخم بزند، چه اهدافی را دنبال می کند؟ صحابه‌ی عیّاشی که امر ِلذت‌بری را فقط برای خود می خواست و اعتراض ِ همسر را وقتی که می‌خواهد از پشت به او نزدیکی شود، برنمی تابد وفوری برای حل ّ مشکل نزدِ آخرین رسول ِ خدای ابراهیمی می رود، چه وجه اشتراکی با انسان ِدهکده‌ی جهانی ِمارشال مک لوهان دارد؟

جالب اینجاست که شاعرنیز برای تحریکِ حسّ مخاطب- زن، خود را در جایگاه ِصحابه  قرار می‌دهد تا باعثِ بروز ِحس ّ ِچندش درخواننده شده عصیانی تدارکی ببیند برای برخورد با وضعیت زن در قرن‌ بیست و یکم ، آن هم در کشوری که خود بنیانگذار ِحقوق ِبشر است.

سپس در ادامه، عبدالرضایی با فعل ِتاکیدی ِ"نکند!" نقطه عطفی ایجاد کرده با استفاده از فاصله‌گذاری، بند دوم ِشعر کلید می‌خورد.

 

         باید مخّ یکی که به این آلبوم عادت دارد بزنم

        جانمی!

        در عکس به دام افتاده‌ست 

        کِرم ِکسی که پشتم داشت شکلک درمی‌آورد

 

در این بند، برای کامجوئی و اطفای التهاب، راوی- شاعر به صرافت افتاده دنبال ِعکس ِلیلای دیگری در آلبوم می گردد تا با برقراری تماس، مخّ اش را بزند( تحقق سکس). جانمی!، همان شعف ناشی از یافتن زوجی سکسی است. آنکه به دام افتاده ست، همان است که در مجلسی هنگام عکاسی، کِرمش گرفته  پشتِ سرِ شاعر شکلک در آورده بود!

بعد از این سطر، تکنیکِ فاصله گذاری تجدید شده خواننده درذهن خود داستان را تا حد یک رابطه عاشقانه پیش می برد. حالا این زن در ارتباط با شاعر قرار گرفته است و کهن الگوها یکی پس از دیگری در رفتارها رخ می نمایند. معشوق به مادر ِشاعر حسودی می‌کند( به مادرم که می‌مُردم برای فسنجانش حسودی می‌کرد). بعد از این سطر که  از محتوای ذهنی ِلیلی ِتازه خبر می‌دهد، صفیه، خدمتکارِ خانه‌ی پدری با دختر ِچهارده ساله اش از ده دوری می‌آید و واردِ صحنه می شود تا پولی برای سفر به حج پس انداز کرده به آرزویش که همانا اخذ لقبِ حاجیه خانم است، جامه عمل بپوشاند!

 

        به صفیه که با چهارده سالگی از دوری دهات می‌آمد و برای اینکه

        پولی دست و پا کند تا حاجیه خانم صداش کنند همه جا را برق

        می‌انداخت

        .........

        طفلی عایشه حسودی بود که وقتی با محمّد خوابید

        پیش از آنکه دستی در انجیر ببرد انجیل خواند

        و از داستان ِزنی در بنی اسرائیل سر درآورد

                                         که در قاهره عزرائیل شد

 

صفیه بی خبر بود که دختر ِچهارده ساله‌اش، درخانه‌ی ارباب مورد تجاوز قرار گرفته است. این دختر المثنّای همان زن ِبیرون پریده ازآلبوم و یا عایشه همسر ِنوجوان ِپیغمبر است که بعدها فتنه‌گری کرده وحسادتش باعث بروز ریاکاری ونفاق در بین ِصحابه شد. عایشه در وقت ازدواج، گرچه نوجوان اما بلد دین بود و مثل صفیه ودخترش به او نیز آموزانده بودند "پیش از آنکه دستی در انجیر ببرد" انجیل بخواند تا گناه ِلذّت جوئی آمرزیده شود.دو جنبۀ متضاد زن از بدو ِآفرینش ِحوا، نسل اندر نسل بطور تربیتی و فرهنگی باز تولید شده است.

 تراژدی این همانی ِزن و مرد وتلاش ِ ادواری ِعشّاق، ناشی از آن است که آنها در پی یکدیگر به دنبال ایده‌آل می‌گردنند. حکایتِ این ایده حکایتِ نوزادی است شناور روی آب که قایق ِنجات هرگز بدان نمی‌رسد. یعنی همیشه جریان زندگی است که آنها را با خود می برد ونجاتی در کار نیست. موسای نوزاد به یُمن آنکه خدایش به پیغمبری برگزیده بود از غرق شدن نجات یافت و دوشیزه ای او را از آب گرفت. اگر موسی"عصایش خدا پس گرفته بود" یعنی نظر کردۀ خدا نبود، چنین توفیقی که زنی به نجاتش آید نصیب‌اش نمی‌شد.

مجددا ٌدر اینجا با فاصله گذاری، روند ِشعر ورق خورده شاعر به زندگی روزمره خودش برمی‌گردد:

 

      تو در وضعی نیستی که پرده ها را کنار بزنی

      و از آسمانی حمایت کنی که خدا را تف کرد

      تو کارمندی!

      کار داری!

      چون مادرت کار می‌کرد

      کارمند نجیبی بود

     که صبح ِیکی از شنبه های فروردین روی میز ِجناب ِرئیس تو را به دنیا انداخت

 

وی به خویش نهیب می زند که تو از قدرتی معجزه آسا( مانند موسی) برخوردار نیستی که پرده های تزویر و دروغ را کنار بزنی و از حقیقتی دفاع کنی که محلی از اِعراب برایش نمانده است. شاعر وضعیت خویش را بررسی می کند. او کارمندی است عادی همانند مادرش. چه بسا پدرش همان رئیس اداره است که روی سجاده، شب زنده می کند و از خدا می خواهد که هر چه زودتر دخترانش را به خانه بخت بفرستد:

 

       و آقات که روی سجاده شب زنده می کرد

       پشت ِهر نماز به خدا دستور میداد

      کاری کند خواهران ِرسیده ات زودتر از پله ها پائین بروند

 

جالب اینجاست که ازدواج کردن وبه خانه ی بخت رفتن، به استعاره درآرزوهای پدر، پائین رفتن از پله ها بیان شده است. گویا آنان پیشاپیش به این واقف اند که ترک ِخانۀ پدری برابر است با: در قعر فرورفتن!

 در فرهنگ ِ اسلامی، زنان عادت کرده اند در خانه به پدر و برادر و بعدها به شوهر یله کنند تا در کنف حمایت آنها قرار گیرند. بخاطر تلقین این ِفرهنگ ِخود-حقیر بینی ست که دختر پس از بلوغ هر چه زودتر  از پله ها پائین رفته شوهر را بجای ِپدر می نشاند؛ یعنی اینکه خانۀ شوهری را جانشین ِخانۀ پدری کرده به اجرای زندگی ِسنتی می‌پردازد.

عبدالرضایی سپس از دوران ِنوجوانی وبعضی نفرات یاد می‌کند  که "عاشق ِسینه بند ِآویخته ای بر بالکن ِخانه ی یکی از همسایه ها بودند".

تشبیه سینه بند ِآویخته به سینۀ آویختۀ دختر همسایه( سایه ) نگاه ِ زیرکانه‌ای است به وابستگی ِزن به مرد در فرهنگ ِاسلامی. زیرا حق انتخاب، حق دوست داشتن و عشق ورزیدن از زن سلب شده است. پسرِهمسایه می توانست سایه را تخیُل کند و هرگز نمی توانست بپذیرد که سایه حق دارد او را انتخاب نکند. سینه‌های آویخته سایه تلویحاً از سینه‌های جریحه‌دار زنی خبر می‌دهد که سنت قلبش را جریحه داروچروکیده کرده است.

در ادامه، نقطۀ عطف دیگری نیزدر روال شعر پدیدار می شود. شاعر خود را یعنی مرد را به سیلی تشبیه می کند که مصیبت زاست. او پروردۀ پدری است سنتی که جز اباطیل ِکهن الگو چیزی از پیشینیان به ارث نبرده است. سنت به سردردی تشبیه می شود که نه تنها برای زن مصیبت زاست، بلکه برای فردا نیز ره توشه ای همراه نمی کندِ :

 

         تو از پدر که سردردش را در سرت جا گذاشت

         تنها همین چند تار ِمو را به ارث بردی که وقتی رفت آن هم سفید شد

 

تنها موجودیت فیزیکی اش را مردِ دیروزین به پدر مدیون است که آنهم با عزیمت و مرگِ پدر- خدا در مواجهه با اندوه کم کم ازدست می رود.

یکی از تکنیک های اصلی عبدالرضایی قرارگرفتن ِشاعر- پیامبر در موضعی خلافِ شاعران ِاسبق یعنی شرّ است. او اغلب در ایفای این رُل موفق عمل می کند؛طوری که خواننده ی سنّتی را دچار انزجار کرده او را به چالش می خواند.پس  مخاطبِ تازه ای که این استتیکِ جدید می طلبد، همانا راهی ندارد جز غلط خوانی ِ درون ِاین متن ها که محصول ِ نگاهی خلاق به این زندگی،همین ثانیه های زودگذر است. در واقع شاعر کج می رود که مخاطب درست خوانی کند. او بطور ِوارونه اما شدیداً تجربی سنت ها را مورد حمله قرار می‌دهد.

 

           دیشب به مرد کوری که دنبال ِدیدنش می گشت

           دختری که فکر می کرد نیست

                                  سرکوفت می زد!

 

مردی که سنت کلافه‌اش کرده است، بدنبال ِ دوباره دیدن و نونگری ست.امّا زن به لحاظ آموزش ِسنّت، سنّتی می اندیشد و به خود حق می دهد که بدلیل عدم تحقق آرزوهایش، مرد را سرکوفت زند و او را بی‌غیرت خطاب کرده همچون سیب زمینی، بی رگ بخواند.

 

"و عشق که بار و بندیلش را بسته بود و در رفته بود از دلش با دختری که محکم بسته بندی شده بود داشت دوباره بر می گشت که ناگهان انگشتهایش پرید و از دکمه‌ی پیراهنی که قلوه سنگها را مخفی کرده بود بازجوئی کرد!

 

در این قطعه منثور، تراژدی عشق که عمری کوتاه دارد، به تصویر کشیده شده است. باری، پس از جدائی موقت، مرد دوباره به همان دختر که همه چیزش طبق سنّت بسته بندی شده بود برگشته به زن مشکوک می شود. سنّت در او بیدار شده از دکمه های پیراهن زن بازجوئی آغاز می کند. او می خواهد مطمئن شود که آیا سینه ها هنوز همان قلوه سنگهای بازی کودکانه اویند و از دیگر مردان مخفی نگاه داشته شده اند!؟ احساس تملّک و غیرت در مرد همانند احساس حقارت و عدم اعتماد به نفس ِزن، محصول ِ فرهنگی همین سنّت است. القصّه، کار ِ این هردو به مجادله یا بگیر و ببندی می کشد که سنّت سناریوی آنرا از پیش رقم زده است. شعر در قسمت آخر صحنه ای از دادگستری است :

 

    زن ها جنب ِآدامس ِخروس نشانی که با هم عوض می کردند

    توی دادگستری زیر سیاهی ِچادر بین هم دروغ تقسیم

    می‌کردند

 

در ردیفی که زنها نشسته و منتظرند تا به پای میز ِمحاکمه فرا خوانده شوند، دروغ گویی مثل آدامس جویدن طبیعی و بدیهی ست. شاید سنّت و فقط سنّت باشد که خودش را دارد از این دهان ها بیرون می‌ریزد. سنتّی که پرداخته ی همین زنان و مردانی ست که می خواهند در دادگاهی حل مشکل کنند که خود مسبّبِ آن است.

 

       "و مرد که دیگرصبرش به لب رسیده بود

        از دیدن ِزنی که داشت دنبال ِامید می‌گشت ناامید شد

        مجبور شد

                 سری به امید بزند

        زن آنجا بود!

 

مرد که طرفِ دعواست، صبرش به لب می رسد و از زن که از این ستون به آن ستون دنبال ِفرجی می‌گردد تا حرفش را به کرسی بنشاند، خسته و ناامید شده صحنه را ترک می کند. سرخورده از این زن، ولّی در جستجوی لیلی، به زن دیگری رجوع می کند. زنی در آستانۀ امید در انتظار است!

در سرتاسر ِ این شعرخواننده با تمهیدی طرف است که طیّ ِقرن ها حیاتِ شعر فارسی، در ادبیات انبار شده است.دویدن های هماره سمتِ مقصدی کور که هیچ ربطی به زیستن و زندگی ندارد. طیّ ِ این قرن‌ها مدام عارف- شاعر یا همان شاعر ِعاشق پی ِمعشوق قدم خسته کرده ست اما هرگز رسیدنی حاصل نشد.هنوز دارند می دوند تا شاید ناگهان به یک نرسیدن برسند. غافل از آنکه مقصد اینجا،آنجا و وقت برای رسیدن هماره، همه‌جاست.

 برخی تعریفی موهوم درآسمان را مقصد کرده‌اند وبعضی لیلی- معشوق را که به قول عبدالرضایی کسی نیست جز یکی از همین دخترانی که درخانه ی یکی از دوستان یعنی همان آقای امید منتظر است.

عبدالرضایی در هرسرایش ِخود سعی دارد معنای این همان تری برای واقعیت یعنی همین زندگی بسازد.او از گذشته انزجار دارد و برای اینکه آینده را تعریف کند، ول کن ِگریبان ِاکنون و اکنونیان نیست. پس عشق نیز برایش معنایی جز همین آن یعنی همین زندگی وتمرکز در حال ندارد. او با تمام ِ وجود ،خودش را وقفِ حال وهمین لیلای تازه می کند. یعنی تازگی ست که عبدالرضایی را مدام شاعر وعاشق نگه می دارد. پس اگر کهنه شود این حال و چیزی برای کشف باقی نماند، لیلای قبلی در او کشته می شود تا تازه ای از راه برسد. البته این تازه هم چیزی نیست جزسرایشی جدید وطرح خلاقیّتی دوباره ! یعنی عشق را برای این شاعر،جنونی تعریف می کند که ریشه در خلاقیتش دارد. پس برای اینکه هرگز تمام نشود کار ِعاشقی  و شعر ونوشتن هاش، به شدّت پی همان لیلی ِآغازینی ست که خدا به اوخیانت کرد! همان لیلایی که ممکن است آموزگار ِفرانسه اش یعنی همین کنیایی یا معلم انگلیسی ش،اصلا همین دختری باشد که دارد این سطر ِآخر را می‌خواند و لبخندی برچهره اش بَزک کرده ست!

 

خیالی نیست!

توهم می‌توانی شعر تازه‌ای باشی

 امتحانش کن

                اما ...

 

 

 
 
 
 
 
 

صفحه اصلي | آرشيو | مجله | نشر الكترونيكي | خوانش‌ِنويسش | بالكن | دست آوران  | تماس با ما
كليه حقوق اين سايت متعلق به مجله‌ی شعر است.